کوروساوا و روایت فیلم راشومون

«شب سردى بود، مرد خدمتكار در زير راشومون (بزرگترين دروازه قديمى شهر كيوتو) به انتظار بند آمدن باران ايستاده بود. كس ديگرى در زير اين دروازه بزرگ نبود. روى ستون هاى ضخيم و صيقل خورده ارغوانى آن كه در بعضى جاها پريده و جويده شده بود سوسك هايى ديده مى شدند. از آنجايى كه راشومون در خيابان سوجاكو بود احتمال داشت كه چند نفر ديگر با كلاه اشرافى يا سربند طبقه عادى به انتظار وقفه اى در باران در آنجا ايستاده باشند ولى كسى آنجا نبود.
در چند سال گذشته شهر كيوتو گرفتار مصايب بسيارى از قبيل زلزله، گردباد و آتش سوزى شده بود و در نتيجه دستخوش خرابى گشته بود.
وقايع نگاران قديم مى نويسند كه اشياى شكسته، تصاوير بودا، قاب هاى مطلا كه برگ هاى نقره اى آن ديگر از بين رفته بود همه را در كنار راه ريخته و به عنوان هيزم مى فروختند. وقتى اوضاع كيوتو بدين قرار بود ديگر چه جاى بحث بر سر تعمير راشومون بود. روباهان و ساير حيوانات وحشى از اين خرابى استفاده كرده بودند و در شكاف هاى اين دروازه بزرگ براى خود خانه ساخته بودند. تباهكاران و راهزنان منزل و مأوايى در آنجا تهيه ديده بودند.
ديگر عادت شده بود كه اجساد بى صاحب را نزديك اين دروازه بياورند و روى زمين بيندازند. پس از غروب آفتاب اين مكان آنقدر وحشتناك مى شد كه كسى ياراى گذشتن از نزديك آن را نداشت. معلوم نبود كه دسته هاى كلاغ از كجا مى آيد.»
با ظهور پست مدرن ها در اوايل دهه ۶۰ بود كه ايده «رمان- داستان كوتاه» اندك اندك شكل گرفت. آنها مى گفتند چرا بايد شناسايى يك اثر به عنوان رمان، منوط به تعداد صفحات آن باشد آنها مى گفتند ممكن است يك اثر ۱۵۰ صفحه اى در واقع يك داستان كوتاه پرگو باشد و يك اثر ۱۰ صفحه اى يك رمان مينى ماليستى. احتمالاً همين اعتقادات به ظهور «فلاش فيكشن» ها منجر شد. [داستان هاى بسيار كوتاه]. آنها براى اثبات نظراتشان به داستان هاى كوتاه فاكنر استناد مى كردند كه شباهتى به داستان كوتاه نداشت و در واقع رمان هايى با حجم اندك بودند و همچنين به سراغ رمان هاى همينگوى همچون «خورشيد باز هم مى دمد» مى رفتند كه به روايت آنان يك داستان كوتاه «كش آمده» بود. بعدها داستان هاى كوتاه بورخس نيز مورد استناد منتقدان پست مدرن قرار گرفت. داستان هايى همچون «مزاحم» [كه در ايران فيلم «غزل» توسط مسعود كيميايى براساس آن ساخته شد و چند اقتباس آزاد ديگر هم از آن در آمريكا و ايتاليا]
«ريونو سوكه آكوتاگاوا» زمانه اش اصلاً ارتباطى با اين قضايا نداشت. او در مارس ۱۸۹۲ در توكيو به دنيا آمد و در ژوئيه ۱۹۲۷ - در ۳۵ سالگى- درگذشت. او نويسنده اى است كه سينماى نوين ژاپن كه پس از جنگ دوم شكل گرفت بسيار مديون آثار اوست و لااقل دو اثر ماندگار در تاريخ سينما را مى شناسيم كه به طور مستقيم اقتباس از روى داستان هاى اوست. «راشومون» ساخته «آكيرا كوروساوا» و «دروازه جهنم» كه ظاهراً از روى اثر «راكيو كوشى كان» نويسنده معاصر «آكوتاگاوا» ساخته شده اما كاملاً شبيه داستان «كساوموريتو»ى اوست.
ديگر عادت شده بود كه اجساد بى صاحب را نزديك اين دروازه بياورند و روى
«راشومون»- به دليل تأثير بر نوع روايت سينمايى پس از خود- البته مشهورتر است. كوروساوا اين فيلم را با تركيب دو داستان كوتاه از «آكوتاگاوا» يعنى «راشومون» و «در بيشه» ساخت. داستان هاى كوتاه اين نويسنده به دليل برخوردارى از فضاسازى هاى دقيق و فشردگى بيش از حد زمان در خود - رساندن زمان داستانى به استاندارد زمان مورد استفاده در رمان- توانايى شگفت انگيزى براى اقتباس هاى سينمايى را دارا هستند. در واقع داستان هاى كوتاه «آكوتاگاوا» رمان هاى مينى ماليستى اوايل قرن بيستم اند كه تا پيش از رجوع كوروساوا به اين داستان ها، براى جهانيان شناخته شده نبودند. در ايران براى نخستين بار در ۱۳۴۴ منتخبى از داستان هاى اين نويسنده ژاپنى به ترجمه امير فريدون گركانى و توسط نشر «ابن سينا» منتشر شد كه نام «راشومون» را بر خود داشت. به رغم تدارك بسيار اين انتشاراتى كه گمان مى كرد اين ترجمه با استقبال خوبى مواجه شود و كتاب را در دو قطع جيبى و رقعى و در هر دو قطع با جلد لوكس و شميز منتشر كرده بود- اين كتاب سال ها در كتابفروشى ها خاك خورد تا در اواسط دهه ،۷۰ بخش قابل توجهى از تيراژ آن توسط دانشجويان رشته سينما و نويسندگان جوان خريدارى شد. [چه استقبال ديرى!]
«ولى در آن روز حتى يك كلاغ هم ديده نمى شد. شايد ديروقت بود. پله هاى سنگى در همه جا رو به خرابى گذاشته بود و از خلال شكاف هايشان علف درآمده بود. خدمتكارى كه كيمونوى بلند آبى رنگ بر تن داشت روى پله هفتم، بلندترين پله ها، نشسته بود و بى اراده باران را تماشا مى كرد.
بيشتر متوجه جوش بزرگى بود كه روى گونه راستش زده بود و ناراحتش مى كرد. گفتيم كه خدمتكار منتظر بند آمدن باران بود ولى نقشه اى نداشت و نمى دانست پس از پايان باران چه كند معمولاً به خانه اربابش مى رفت ولى آن روز درست پيش از شروع باران وى را از خدمت رانده بودند. ثروت شهر كيوتو به سرعت رو به فنا مى رفت و اربابش فقط به علت بدى وضع اقتصادى پس از سال ها خدمتگزارى مجبور به اخراج او شده بود.
يزدان سلحشور
