<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>فیلم کوتاه</title>
<link>http://short-film.blogfa.com/</link>
<description>وبلاگ شخصی کیومرث صمدی طاری</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 13 Apr 2008 13:24:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>کوروساوا و روایت فیلم راشومون</title>
<link>http://short-film.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=right&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 525px; HEIGHT: 217px&quot; height=282 alt=&quot;آكيرا كوروساوا&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.filmsquish.com/guts/files/images/500akira1.jpg&quot; width=500 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;«شب سردى بود، مرد خدمتكار در زير راشومون (بزرگترين دروازه قديمى شهر كيوتو) به انتظار بند آمدن باران ايستاده بود. كس ديگرى در زير اين دروازه بزرگ نبود. روى ستون هاى ضخيم و صيقل خورده ارغوانى آن كه در بعضى جاها پريده و جويده شده بود سوسك هايى ديده مى شدند. از آنجايى كه راشومون در خيابان سوجاكو بود احتمال داشت كه چند نفر ديگر با كلاه اشرافى يا سربند طبقه عادى به انتظار وقفه اى در باران در آنجا ايستاده باشند ولى كسى آنجا نبود.&lt;BR&gt;در چند سال گذشته شهر كيوتو گرفتار مصايب بسيارى از قبيل زلزله، گردباد و آتش سوزى شده بود و در نتيجه دستخوش خرابى گشته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=right&gt;وقايع نگاران قديم مى نويسند كه اشياى شكسته، تصاوير بودا، قاب هاى مطلا كه برگ هاى نقره اى آن ديگر از بين رفته بود همه را در كنار راه ريخته و به عنوان هيزم مى فروختند. وقتى اوضاع كيوتو بدين قرار بود ديگر چه جاى بحث بر سر تعمير راشومون بود. روباهان و ساير حيوانات وحشى از اين خرابى استفاده كرده بودند و در شكاف هاى اين دروازه بزرگ براى خود خانه ساخته بودند. تباهكاران و راهزنان منزل و مأوايى در آنجا تهيه ديده بودند.&lt;BR&gt;ديگر عادت شده بود كه اجساد بى صاحب را نزديك اين دروازه بياورند و روى زمين بيندازند. پس از غروب آفتاب اين مكان آنقدر وحشتناك مى شد كه كسى ياراى گذشتن از نزديك آن را نداشت. معلوم نبود كه دسته هاى كلاغ از كجا مى آيد.»&lt;BR&gt;با ظهور پست مدرن ها در اوايل دهه ۶۰ بود كه ايده «رمان- داستان كوتاه» اندك اندك شكل گرفت. آنها مى گفتند چرا بايد شناسايى يك اثر به عنوان رمان، منوط به تعداد صفحات آن باشد آنها مى گفتند ممكن است يك اثر ۱۵۰ صفحه اى در واقع يك داستان كوتاه پرگو باشد و يك اثر ۱۰ صفحه اى يك رمان مينى ماليستى. احتمالاً همين اعتقادات به ظهور «فلاش فيكشن» ها منجر شد. [داستان هاى بسيار كوتاه]. آنها براى اثبات نظراتشان به داستان هاى كوتاه فاكنر استناد مى كردند كه شباهتى به داستان كوتاه نداشت و در واقع رمان هايى با حجم اندك بودند و همچنين به سراغ رمان هاى همينگوى همچون «خورشيد باز هم مى دمد» مى رفتند كه به روايت آنان يك داستان كوتاه «كش آمده» بود. بعدها داستان هاى كوتاه بورخس نيز مورد استناد منتقدان پست مدرن قرار گرفت. داستان هايى همچون «مزاحم» [كه در ايران فيلم «غزل» توسط مسعود كيميايى براساس آن ساخته شد و چند اقتباس آزاد ديگر هم از آن در آمريكا و ايتاليا]&lt;BR&gt;«ريونو سوكه آكوتاگاوا» زمانه اش اصلاً ارتباطى با اين قضايا نداشت. او در مارس ۱۸۹۲ در توكيو به دنيا آمد و در ژوئيه ۱۹۲۷ - در ۳۵ سالگى- درگذشت. او نويسنده اى است كه سينماى نوين ژاپن كه پس از جنگ دوم شكل گرفت بسيار مديون آثار اوست و لااقل دو اثر ماندگار در تاريخ سينما را مى شناسيم كه به طور مستقيم اقتباس از روى داستان هاى اوست. «راشومون» ساخته «آكيرا كوروساوا» و «دروازه جهنم» كه ظاهراً از روى اثر «راكيو كوشى كان» نويسنده معاصر «آكوتاگاوا» ساخته شده اما كاملاً شبيه داستان «كساوموريتو»ى اوست.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=right&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 285px; HEIGHT: 225px&quot; height=225 alt=&quot;نمايي از فيلم&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.dvdbits.com/images/reviewimages/rashomon001.jpg&quot; width=286 align=right border=0&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 290px; HEIGHT: 228px&quot; height=228 alt=&quot;نمايي از فيلم&quot; hspace=0 src=&quot;http://uashome.alaska.edu/~jndfg20/website/rashomon.gif&quot; width=256 align=left border=0&gt; &lt;BR&gt;ديگر عادت شده بود كه اجساد بى صاحب را نزديك اين دروازه بياورند و روى  &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=right&gt;«راشومون»- به دليل تأثير بر نوع روايت سينمايى پس از خود- البته مشهورتر است. كوروساوا اين فيلم را با تركيب دو داستان كوتاه از «آكوتاگاوا» يعنى «راشومون» و «در بيشه» ساخت. داستان هاى كوتاه اين نويسنده به دليل برخوردارى از فضاسازى هاى دقيق و فشردگى بيش از حد زمان در خود - رساندن زمان داستانى به استاندارد زمان مورد استفاده در رمان- توانايى شگفت انگيزى براى اقتباس هاى سينمايى را دارا هستند. در واقع داستان هاى كوتاه «آكوتاگاوا» رمان هاى مينى ماليستى اوايل قرن بيستم اند كه تا پيش از رجوع كوروساوا به اين داستان ها، براى جهانيان شناخته شده نبودند. در ايران براى نخستين بار در ۱۳۴۴ منتخبى از داستان هاى اين نويسنده ژاپنى به ترجمه امير فريدون گركانى و توسط نشر «ابن سينا» منتشر شد كه نام «راشومون» را بر خود داشت. به رغم تدارك بسيار اين انتشاراتى كه گمان مى كرد اين ترجمه با استقبال خوبى مواجه شود و كتاب را در دو قطع جيبى و رقعى و در هر دو قطع با جلد لوكس و شميز منتشر كرده بود- اين كتاب سال ها در كتابفروشى ها خاك خورد تا در اواسط دهه ،۷۰ بخش قابل توجهى از تيراژ آن توسط دانشجويان رشته سينما و نويسندگان جوان خريدارى شد. [چه استقبال ديرى!]&lt;BR&gt;«ولى در آن روز حتى يك كلاغ هم ديده نمى شد. شايد ديروقت بود. پله هاى سنگى در همه جا رو به خرابى گذاشته بود و از خلال شكاف هايشان علف درآمده بود. خدمتكارى كه كيمونوى بلند آبى رنگ بر تن داشت روى پله هفتم، بلندترين پله ها، نشسته بود و بى اراده باران را تماشا مى كرد.&lt;BR&gt;بيشتر متوجه جوش بزرگى بود كه روى گونه راستش زده بود و ناراحتش مى كرد. گفتيم كه خدمتكار منتظر بند آمدن باران بود ولى نقشه اى نداشت و نمى دانست پس از پايان باران چه كند معمولاً به خانه اربابش مى رفت ولى آن روز درست پيش از شروع باران وى را از خدمت رانده بودند. ثروت شهر كيوتو به سرعت رو به فنا مى رفت و اربابش فقط به علت بدى وضع اقتصادى پس از سال ها خدمتگزارى مجبور به اخراج او شده بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يزدان سلحشور&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Apr 2008 13:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=short-film&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>short-film</dc:creator>
<guid>http://short-film.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نقد فیلم ((جایی برای پیرمردها نیست)) </title>
<link>http://short-film.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;به بهانه نامزديى ۸ اسكار و دريافت ۴ اسكار&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;نویسنده و کارگردان:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اتان و جوئل کوئن   &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 404px; HEIGHT: 299px&quot; height=299 alt=&quot;برادران كوئن در پشت صنه فيلم&quot; hspace=0 src=&quot;http://media.movieweb.com/galleries/4961/2957/lo/co5.jpg&quot; width=440 align=left border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;STRONG&gt;بازیگران:&lt;/STRONG&gt; تامی لی جونز ، جاش برولین &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;، &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;خاویر باردم ، وودی هارلسن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;STRONG&gt;مدیر فیلمبرداری:&lt;/STRONG&gt;راجر دیکنز&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;بر اساس رمانی از &lt;STRONG&gt;کورمک مک کارتی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;برادران کوئن در فیلم &lt;B&gt;&lt;FONT color=maroon&gt;جایی برای پیرمردها نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; به نوعی انتزاع منحصر به فرد در مبانی ژانر دست یافته اند و این کار همیشگی آنهاست.این بار نیز حال و هوای ولایتی معمول در غالب فیلم هایشان بر فضای کلی فیلم حاکم است.مناظر جاده ای،دشت های وسیع،هتل ها،متل ها و مکان های دور افتاده با چاشنی نوع تکلم کاراکتر ها. و چون همیشه می توان از ریز بافتی جزئیات مجرای فیلم شان لذت برد. این یکی خمیر مایه و روح اصلی اش را ا رمانی به قلم کورمک مک کارتی گرفته است&quot;نویسنده ای که بسیاری از سینماگران آثارش را&quot;(غیر قابل اقتباس)نامیده اند.انتظار یک فیلم عادی از برادران کوئن انتظار بیجایی است.کوئن ها جستجوگر حیطه ها و مرزهای تازه در ژانرهای سینمایی اند آنها استاد وارونه کردن ژانر و به حیرت انداختن تماشاگران هستند. هر صحنه از فیلم تازه کوئن ها با چنان ظرافت و دقتی ساخته شده که تماشاگر دوست دارد این صحنه ها ادامه پیدا کند و با با این حال هر صحنه چنان قدرت کشش حسی را برای رفتن به صحنه بعد ایجاد می کند که نمی توان از دایره ی نفوذ آن در ماند.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;فیلم &lt;B&gt;&lt;FONT color=maroon&gt;جای برای پیرمردها نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; در مجموع سه کاراکتر اصلی دارد.آنتون شیگور(خاویر باردم)قاتل بی رحمی است که حتی در موقعی که تحت بازداشت پلیس است و به دستانش دستبند زده اند نیز خطرناک است.شیگور در دشت های تگزاس پرسه می زند و هر کسی را که سر راهش ببیند از بین می برد.مگر اینکه طرف آنقدر خوش شانس باشد که در بازی شیر یا خط برنده شود. لولین ماس (جاش برولین) یک جوشکار سابق است که همراه همسرش (کلی مک دانلد)در یک خانه کاروانی زندگی می کند.این مرد بیچاره یک روز هنگام شکار تصادفا با صحنه عجیبی روبرو می شود.جنازه های سوراخ سوراخ شده و بسته های هروئین گویای آن است که این افراد موقع انجام معامله مواد مخدر با هم اختلاف پیدا کرده اند و یکدیگر را کشته اند. ماس حدس می زند که پولها نیز باید جایی در همین نزدیکی ها باشد. حدس او درست است او موفق می شود دو میلیون دلار پول را که داخل کیفی قرار دارد پیدا کند. ماس پول ها را بر می دارد و فرار می کند.شخصیت سوم قصه،کلانتر تام بل(تامی لی جونز)نام دارد.شیگور در تلاش است تا ماس را پیدا کرده و پول ها را از او بگیرد.کلانتر جدای از اینکه کشت و کشتار قاچاقچیان در حوزه ی تحت مسئولیت او رخ داده.در صدد است که با یافتن و دستگیری شیگور جلوی جنایت های بعدی او را بگیرد.کسان دیگری نیز در قصه حضور دارند.کارسون ولز(وودی هارلسون)که یک جایزه بگیر مغرور است : تاجری(استیون روت) که کارسون را استخدام کرده:و مجموعه ای از کارمندان هتل ها و فروشگاههایی که بدبختانه سر راه شیگور ظاهر و کشته می شوند.................!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 530px; HEIGHT: 301px&quot; height=412 alt=&quot;نمايي از فيلم &quot; hspace=0 src=&quot;http://www.reverseshot.com/files/images/pre-issue22/no-country-for-old-men-wallpaper-2-1024.preview.jpg&quot; width=543 align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;جایی برای پیرمردها نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt; مانند &lt;B&gt;&lt;FONT color=maroon&gt;فارگو&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; دیگر فیلم موفق برادران کوئن عناصری از ژانر هیجان انگیز و جنایی را دارد اما اساسا یک فیلم بررسی کاراکتر است.این فیلم مشاهده گر دقیق احساسات انسانی در مواجهه ی فرد با موجود دد صفت ،بی رحم و فوق العاده خشن است:احساساتی که در مواجهه با بی عدالتی و زور گویی ها خودنمایی می کند.&lt;FONT face=Tahoma&gt;به همه اینها فیلبمرداری راجر دیکنز،تدوین&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;برادران کوئن و از همه مهمتر موسیقی بسیار زیبای (کارتر برول) را اضافه کنید.نتیجه ی کار تکان دهنده،منحصر به فرد و زیباست.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;FONT size=2&gt;اما عیار بازیگری فیلم فوق العاده بالاست.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;FONT size=2&gt;خاویر باردم با آن موی بلند سیاهی که روی شانه هایش ریخته و با آن چهره ی خشن و بی رحم، به این زودی ها از خاطر ه ها پاک نمی شود.باردم موفق شده است یکی از خبیث ترین و در عین حال باورپذیرترین آدم بد های سینمایی را تجسم ببخشد.و شک نکنید اسکار بهترین بازیگر نقش دوم مرد انتظارش را می کشد.(همانطور که جایزه گلدن گلاب امسال و همچنین بهترین بازیگر مرد از جشنواره ونیز ) را به دست آورد.جاش برولین نیز با بازی خوب و محکم خود می تواند امیدوار به احیای دوران بازیگری اش باشد برادران کوئن استاد دور انداختن قواعد و فرمولهای قرا دادی اند و آنها به این تزتیب وسترنی ساخته اند که وسترن نیست. فیلم جنایی ساخته اند که جنایی نیست.تریلری ساخته اند که تریلر نیست و کمدی ساخته اند که کمدی نیست و این همان چیزی است که ما از یک سینمای خوب انتظار داریم.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://forum.gigapars.com/&quot;&gt;http://forum.gigapars.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Mar 2008 16:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=short-film&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>short-film</dc:creator>
<guid>http://short-film.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دانلود فیلم کوتاه مستند آبگوشت حشیش</title>
<link>http://short-film.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>فیلم کوتاه مستند &lt;STRONG&gt;آبگوشت حشیش&lt;/STRONG&gt; آخرین ساخته &lt;STRONG&gt;کیومرث صمدی طاری&lt;/STRONG&gt; میباشد و به رویدادی نادر در کوه بی بی شهربانو مدفن همسر امام سوم شیعیان در شب ۲۱ ماه رمضان می پردازد . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 554px; HEIGHT: 316px&quot; height=967 alt=&quot;نمايي از فيلم مستند آبگوشت حشيش&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs223.xs.to/xs223/08030/hashish_soup557.jpg&quot; width=790 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;برای دانلود گوشه هایی از این فیلم مستند &lt;A href=&quot;http://www.2shared.com/file/2742885/485b5fc2/hashish_soup_WM9_256Kbps_download_PAL_ConstrainedVBR.html&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; را کلیک کنید .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;مشخصان فیلم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;قالب : مستند&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;زمان : ۳۰ دقیقه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; تهیه کننده - تدوین و کارگردان : کیومرث صمدی طاری&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تصویر بردار : عمار باستان فرد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;دستیار تصویر و صدا :علیرضا مقدم منش&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;مجری طرح : انجمن سینمای جوان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Jan 2008 15:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=short-film&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>short-film</dc:creator>
<guid>http://short-film.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ضد مرگ: هیاهوی تارانتينو برای هیچ</title>
<link>http://short-film.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 496px; HEIGHT: 220px&quot; height=715 alt=تارانتينو hspace=0 src=&quot;http://ttallou.tyxod.net/images/various/tarantino.jpg&quot; width=1107 align=baseline border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فیلم جدید تارانتینو با چند دختر آغاز می شود و با چند دختر دیگر به پایان می رسد. چند تای اول توسط یک قاتل دیوانه که قبلا یک بدلکار خرده پا بوده (با بازی &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0000621/&quot;&gt;کرت راسل&lt;/A&gt;) به طرزی فجیع و ناگهانی به قتل می رسند و بعد زمانی که قاتل می خواهد همان بلا را سر دسته دوم دخترها بیاورد ورق بر میگردد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فیلم های تارانتینو همیشه معروف بوده اند به غافلگیر کردن بیننده. چیزی که در این فیلم به خوبی به انجام نمی رسد. در مصاحبه های مربوط به این فیلم تارانتینو تاکید می کند که این ماجرا از آنجا برایش جالب بوده که هر آن امکان اتفاق افتادنش در واقعیت وجود دارد در حالی که من به این جمله به هیچ وجه ایمان ندارم (شاید چون در آمریکا زندگی نمی کنم!).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شخصیتهای فیلم آخر تارانتینو به هیچ وجه شما را با خود همراه نمی کنند. اگر دردوگانه بیل را بکش (&lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0266697/&quot;&gt;Kill Bill&lt;/A&gt;) شما می توانستید با &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0000235/&quot;&gt;اوما تورمن&lt;/A&gt; همذات پنداری کنید و به جنگ آدم های بد داستان بروید اینجا نه می توانید قاتل را درک کنید و نه با مقتول همدردی کنید. تا جاییکه هر لحظه از خود می پرسید آخرش چه؟! به کجا خواهیم رسید؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=346 alt=&apos;پشت صحنه &quot; ضد مرگ &quot;&apos; hspace=0 src=&quot;http://us.movies1.yimg.com/movies.yahoo.com/images/hv/photo/movie_pix/dimension_films/grindhouse/_group_photos/vanessa_ferlito13.jpg&quot; width=273 align=left border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 267px; HEIGHT: 343px&quot; height=385 alt=&apos;نمايي از فيلم &quot; ضد مرگ &quot;&apos; hspace=0 src=&quot;http://moviexpress.tripod.com/blog/Death_Proof01.jpg&quot; width=267 align=right border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; البته ضد مرگ به عنوان یک فرم سینمایی دارای نکات جالب و کم نظیری هم هست. تارانتینو سعی کرده فیلمش را از همان ابتدا (همان تیتراژ اولیه که حتی آرم کم کم فراموش شده تکنی کالر را هم می توان در آن رویت کرد!) به شکل فیلمهای دهه شصت و هفتاد هالیوود بسازد که خب حتی این هم در غیاب یک داستان گیرا به هیچ دردی نمی خورد. اینکه فیلم را به سبک سینمای آن دوره, نخ نما و حتی بعضی جاها با پرش رنگ و سیاه و سفید (مثل فیلمهای VHS آن قدیم ها ) نشان دهی و یا اینکه بعضی فریم ها را با پرش نشان دهی (که مثلا یعنی در تدوین اینطوری شده اند) بدون یک داستان جذاب و گیرا به چه درد می خورد؟   &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتی گفتگوهای بین دخترهای فیلم هم از اپیزود دوم دیگر تکرای تکراری به نظر می رسند. اینکه چند دختر بنشینند و هی از روزمرگی خودشان و دوست های مذکرشان برای هم وراجی کنند که فیلمنامه خوب نمی سازد! اینجاست که وقتی به یک سوم پایانی فیلم می رسید از خدا می خواهید فیلم هرچه زودتر تمام شود تا شما هم از این ملغمه ضد سینمایی تارانتینو خلاص شوید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN&gt;نویسنده: &lt;/SPAN&gt;دکتر ریتالین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; برگرفته از سايت &lt;A href=&quot;http://www.writeage.com&quot;&gt;http://www.writeage.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jan 2008 15:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=short-film&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>short-film</dc:creator>
<guid>http://short-film.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تحلیل فیلم زندگی دوگانه ورونیک با رویکرد هم نشینی و پاردایمی </title>
<link>http://short-film.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=title&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=body&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#3366cc&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;در این مقاله  به تحلیل فیلم زندگی دوگانه ورونیک (کیشلوفسکی&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt; 1991)با رویکرد هم نشینی و پارادایمی می پردازیم.&lt;/STRONG&gt;&lt;IMG alt=كيشلوفسكي hspace=0 src=&quot;http://irapic.com/uploads/1177230405.jpg&quot; align=left border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;رویکرد هم نشینی:&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;روشی است که توسط ولادیمیر پراپ پایه گذاری شد.در اینجا یک نگاه فرمالیستی حاکم است که به مراحل پیوسته توسعه یک قطعه روایتی توجه می کند و هم نشینی عناصر را در کنار یکدیگر ارزیابی می کند.(عاملی:1386)&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در این تحلیل با کنار هم قرار دادن رویدادهایی که در تصویر می ینیم (ترتیب زمانی و مجموعه تصاویر) به معنای آشکار پیام پی می بریم.(راود راد:1383)&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;رویکرد پارادایمی:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این روش از درون کار ساختار گرایی لویی استروس ظهور پیدا کرده و با ملاحظه بستر مخالف که از درون روایت یا ژانر بیرون می آید به تحلیل روایت می پردازد. در واقع نگاه در اینجا فهم واقعیت از طریق تصویر متضاد یا بستر مخالف است.(عاملی:1386)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در این رویکرد ما باید به ساختار پیام توجه کنیم و به دنبال تضادها باشیم . یکی از شیوه های افرینش معنی استفاده از تقابل های دو تایی است.(راود راد:1383)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;تحلیل هم نشینی :&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;زندگی دوگانهء ورونیکا&quot; در مورد زندگی دو بانوی جوان است که نقش هر دوی آن ها را به طرز فوق العاده ای یک نفر بازی میکند ، &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;Irene Jacob&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN lang=FA&gt;، کسی که با بازی در این فیلم در هر دو نقش ورونیکا و ورونیک برندهء جایزهء بهترین بازیگر زن سال 1991 جشنوارهء فیلم کن شد . ورونیکا و ورونیک ، هردو در یک روز و در سال 1966 ، یکی در لهستان و دیگری در فرانسه به دنیا آمده اند . آن ها سالیان متمادی بطور جداگانه از یکدیگر زندگی کرده اند و از وجود یکدیگر بی خبر اند ولی هر یک وجود دیگری را در ناخود آگاه ذهنش احساس میکند ، حس تنها نبودن در این جهان مادی توسط احساساتی مبهم و به ندرت روشن . داستان از لهستان شروع می شود . ورونیکا یک آوازه خوان خوش صدا و هنرجوی موسیقی بسیار با استعدادی است . او حتی جایزه ای از رقابت های خوانندگی بسیار معتبری نیز دریافت کرده است . و اکنون به او این فرصت داده شده است تا در یک ارکسترسمفونیک محلی بصورت زنده نیز اجرایی داشته باشد . داستان دیگر فیلم در فرانسه اتفاق می افتد . ورونیک معلم جوانی است . روزی که شاگردانش را به یک نمایش خیمه شب بازی می برد با مردی به نام &quot;الکساندر فابری&quot; آشنا می شود . او که هم عروسک گردان نمایش است و هم یک نویسنده ، ماجرای داستان هایش را از روی زندگی شخصی خودش برداشت می کند . و ورونیک با خواندن داستان های وی عشق را در وجودش احساس می کند .&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;STRONG&gt;تحلیل پارادایمی:&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;(تفاوت های شباهت در فیلم زندگی دو گانه ورونیک)&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 294px; HEIGHT: 264px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://images.verseguru.com/weblog/06/DoubleVieDeVeronique.jpg&quot; align=left border=0&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;زندگی دو گانه ورونیک ، فیلمی زیبا و رمز آمیز درباره دو هم زاد است که بدون اطلاع از هم بر زندگی یکدیگر تاثیر معنوی می گذارند. ورونیکا دختر لهستانی شوخ و چالاک ودر عین حال افسرده ایست که صدای اسمانی اش از او یک قدیسه می سازد. او در اجرای کنسرت به دلیل حمله قلبی می میرد. ورونیک که یک معلم موسیقی فرانسوی است از یک حس تنهایی ناگهانی اندوهگین می شود و به دنبال الکساندر فابری عروسگ گردان مرموز می گردد و اغوایش می شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;با تکرار شخصیت ها و رویدادهای مشابه به بیننده کمک می شود تا تم مرکزی فیلم را که همسانی است بهتر در یابد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;کارگردانی کیشلوفسکی و استفاده او از دوربین استادانه است.زندگی دوگانه ورونیک از نظر تصویری حیرت انگیز است و تقریبا همه صحنه های فیلم با یک رنگ زرد با شکوه می درخشند. فیلم دارای نماهای بسته از اجزای صحنه است: یک چای کیسه ای در استکان که رنگ اب را قرمز-قهوه ای می کند، چشم ورونیک و ورونیکا در حالی که با حلقه ای طلایی زیر آن کشیده&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;می شود، یک حباب لامپ که ورونیک هنگام رسیدن به اوج ان را روشن می کند. (شبیه جلوه فید سفید در سه رنگ:سفید) چهره ورونیکا در حالی که می خواند تو خواهی آمدو باران که شروع به باریدن می کند. از بعضی اجزای صحنه نیز به عنوان یک فیلتر استفاده شده است ، مثل توپ شیشه ای و شیشه در کافه تر یاهنگامی که ورونیک خود را از دید الکساندر پشت ان پنهان می کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دوربین خیلی از اوقات در حرکت است، مثل نمایی که در آن ورونیکا پس از بازگشت از تمرین موسیقی با خوشحالی می دود .انتقال از صحنه ای به صحنه دیگر معمولا با قطع های سریع انجام می شود. مثل صحنه ای که ورونیکا به دوستش در کراکو تلفن می کند و سرود سوسیالیستی را با سوت می زند انها در باره تمرین موسیقی صحبت می کنند و بعد بلافاصله به گروه کر مردان قطع می شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;زوایای غیر عادی و حرکت های ارام دوربین نیز در فیلم وجود دارد مثل زمان اجرای کنسرت که دوربین به تناوب بین نگاه ورونیک به رهبر ارکستر و بر عکس حرکت می کند و سپس یک باره دور خود می چرخد و به زمین می افتد.پس از ان بلافاصله دوربین بالای سر تماشاگران به پرواز در می اید ، گویی روح ورونیکا آزاد می شود. بعد قطع می شود به جمعیت که به سوی جسد او روی صحنه هجوم می آورند.سپس به نمایی از سوی تابوت ورونیکا پیوند می خورد که در ان دوستدارانش در حالی که در قبر خاک می ریزند دیده می شوند تا اینکه تصویر کاملا پوشانده می شود و سیاهی تصویر به سیاهی صحنه مهرورزی ورونیک وصل می شود. به این ترتیب انتقال از مرگ به زندگی مستقیما با یک قطع انجام می شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;برای تاکید بر تم فیلم می توان مثال های متعددی از تصاویر دو گانه آورد. مثل وقتی که ورونیکا به عکس بزرگش روی دیوار لبخند می زند و این عکس در واقع عکگسی است از ورونیک . تصویر ورونیک روی شیشه ویترین کتاب فروشی که کتاب الکساندر در ان دیده می شود، تصویر ش در آیینه پس زمینه،وقتی در اثر تابیدن نور یک آیینه از خواب بیدار می شود و تصویر او در آیینه در صحنه پایانی که بر نقش الکساندر به عنوان حلقه رابط ورونیک ها تاکید می کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گفت و گو های فیلم گویا ودر عین حال مینیمالیستی هستند واین مینیمالیسم و توضیحات ناکامل در تمام فیلم به کار رفته اند.مثل قطعی که در صحنه آخر از اتاق هتل به خانه الکساندر زده می شود. این به بیننده اجازه می دهد که خودش فاصله بین صحنه ها را پر کند. مثال دیگر مجسمه کمونیستی است که در ابتدای فیلم توسط یک خودرو حمل می شود و نشان می دهد که محل رویداد های فیلم در کشوری کمونیستی است. چیزی که هرگز به روشنی بیان نمی شود به جز صحنه ای که ورونیکا سرودی سوسیالیستی را پشت تلفن با سوت می زند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اگر از متن فراتر رویم ودر پی تحلیل فرا متنی باشیم ، هم زادهای کیشلوفسکی را محمل خوبی برای&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 250px; HEIGHT: 248px&quot; height=272 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.vifc.org/images/doubl.jpg&quot; width=250 align=left border=0&gt; اثبات عقاید منتقدان هرمنوتیک می یابیم. حضور رمز الود این دو هم زاد راه را باز می گذارد تا از نگاه های گوناگون و با قرائت های متفاوت با متن روبه رو شویم و تحلیل های گوناگونی ارائه دهیم؛ از یک سو چنان که پیشتر گفته شد نشانه هایی هستند که مارا تحلیلی مرتبط با آموزه های مسیحی راهنمایی میکننداز طرف دیگر می توان زندگی دوگانه ورونیک را با نظرات روان شناسانه نیز پیوند زد: آیا با آن سرزندگی و شور حیاتش ناخود اگاه ورونیک سرگردان و آشفته نیست؟! مگر نه ان که ورونیک با کشف ورونیکا به مثابه ناخوداگاه ، آرامش می یابدو به طبیعت باز می گردد؟1 اما در کنار تمام این تحلیل ها و نگاه ها یک خوانش سیاسی هم از متن وجود دارد که گاه در پس نشانه های فلسفی گم می شود. کیشلوفسکی نیز مانند غالب هنرمندان و متفکران بلوک شرق ترجیح می دهد با آبشخور فرهنگ غنی اروپا پیوند خوردتا امپراتوری شرق!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اگر استبداد استالینی محصول امپراتوری شرق است پس هنرمندان بلوک شرق ترجیح می دهند خود را با آزادی اروپای غربی و به ویژه فرانیه متمدن هم ریشه و مرتبط کنند.با این توضیح در می یابیم چرا هم زاد ورونیکا باید در فرانسه باشد و. چرا این دو باید نخستین بار میانه جنجال های سیاسی لهستان یکدیگر را بیابند. انگار کیشلوفسکی زیرکانه به ما می گوید که ورونیکا به مثابه روح فرهنگ لهستان جان می دهد و می میرد؛ اما این به معنای نابودی مطلقش نیست؛ او در سرزمین دیگری که با آزادی و دموکراسی مانوس است ، باز حضور می یابد و حیاتش را ادامه می دهدو این گونه آرزوی فرو خورده وحدت اروپا از لابه لای ارتباط هم زاد ها بیرون می آید و به ما منتقل می شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;در حاشیه فیلم زندگی دوگانه ورونیک:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;این فیلم شاید یکی از شاهکارهای دههء نود میلادی باشد ، فیلمی بسیار زیبا و برندهء جایزهء نخل طلای جشنوارهء کن سال 1991 . این فیلم که در ابتدای دهه ساخته شده است شاید با تاثیرپذیری از حال و هوای آن زمان ، رنگ و بوی دوگانه ای به خود گرفته باشد . فیلم های کیشلوفسکی از ساختارهای قوی و جذابی بهره مند است . فیلمبرداری های فوق العاده عالی و بهره گیری وی از موسیقی به عنوان یکی از شخصیت های داستان به مثابهء امضای او در پای آثارش میباشد . &quot;زندگی دوگانهء ورونیکا&quot; از بازی بازیگر زن جوان و زیبایی بهره برده است ، بازیگر توانمندی که شاهد بازی عالی وی در فیلم &quot;قرمز&quot; از همین کارگردان نیز بودیم . سادگی ودر عین حال پختگی و داشتن ظرایف بصری ، از جمله ویژگی های بارز این اثر است . فیلمنامهء مستحکم و کارگردانی قدرتمند کیشلوفسکی بر زیباتر شدن اثر کمک کرده است . فیلم ازداستان بسیار خوبی برخوردار است ، داستانی که بسیار بدیع و نو جلوه می کند . جملات زیبای فیلم نیز با زیبایی هرچه تمام تر از زبان بازیگران بیان می شود : حس تنها بودن در عین تنها نبودن و حس خبر از آینده ای محتوم داشتن . رنگ و نور و موسیقی ، همگی درخدمت کارگردان بوده اند تا به او در ایجاد حس و حالی که همهء آثار او داراست کمک کنند . حس گنگ بودن فیلم هایش ما را بر آن می دارد تا بار دیگر تمامی صحنه های فیلم را بار دیگر از نو و با دقتی بیشتر نگاه کنیم .فیلم نمونه ایست از روایت های گوناگون کیشلوفسکی از عشق ، ولی این بار به گونه ای غریب تر .&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Times New Roman&apos;; mso-bidi-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;منابع :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;راود راد. اعظم.جزوه ارتباطات تصویری.(1383).دانشگاه تهران .دانشکده علوم اجتماعی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;زندگی دوگانه ورونیک.ترجمه ارزنگ.محمد.تهران.نشر نی 1381&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;عاملی.سعیدرضا.جزوه فلسفه رسانه های جمعی.(1386).دانشگاه تهران.دانشکده علوم اجتماعی&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;A href=&quot;http://www.philo-rajabi.blogfa.com&quot;&gt;http://www.philo-rajabi.blogfa.com&lt;/A&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Dec 2007 13:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=short-film&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>short-film</dc:creator>
<guid>http://short-film.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تصويري از نگاه من</title>
<link>http://short-film.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt; اين تصاوير بين سالهاي ۱۳۸۴ تا  ۱۳۸۵ از نقاط مختلف ايران توسط  كيومرث صمدي طاري گرفته شده است&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;براي مشاهده عكسها در ابعاد بزرگتر بر روي آن &lt;FONT color=#ff0000&gt;كليك&lt;/FONT&gt; كنيد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://xs321.xs.to/xs321/07481/DSC01703.JPG&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 212px; HEIGHT: 155px&quot; height=385 alt=تهران-كن hspace=0 src=&quot;http://xs321.xs.to/xs321/07481/DSC01703.JPG&quot; width=512 align=right border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://xs321.xs.to/xs321/07481/DSC02750.JPG&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 199px; HEIGHT: 157px&quot; height=372 alt=&quot;استان زنجان&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs321.xs.to/xs321/07481/DSC02750.JPG&quot; width=211 align=left border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://xs321.xs.to/xs321/07481/DSC00923.JPG&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 203px; HEIGHT: 147px&quot; height=248 alt=&quot;استان اصفهان-نطنز-طار&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs321.xs.to/xs321/07481/DSC4586.JPG&quot; width=564 align=left border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 212px; HEIGHT: 146px&quot; height=423 alt=&quot;استان اردبيل-ويلادره&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs321.xs.to/xs321/07481/DSC00923.JPG&quot; width=315 align=right border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://xs321.xs.to/xs321/07481/DSC00811.JPG&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 205px; HEIGHT: 145px&quot; height=241 alt=&quot;استان آذربايجان شرقي-درياچه اروميه&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs321.xs.to/xs321/07481/DSC00811.JPG&quot; width=564 align=left border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://xs321.xs.to/xs321/07481/DSC00765.JPG&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 212px; HEIGHT: 145px&quot; height=423 alt=&quot;استان آذربايجان شرقي -مراغه&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs321.xs.to/xs321/07481/DSC00765.JPG&quot; width=296 align=right border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://xs321.xs.to/xs321/07481/DSC00492.JPG&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 207px; HEIGHT: 143px&quot; height=295 alt=تهران hspace=0 src=&quot;http://xs321.xs.to/xs321/07481/DSC00523.JPG&quot; width=564 align=left border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 208px; HEIGHT: 144px&quot; height=292 alt=&quot;تهران-دره فرحزاد&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs321.xs.to/xs321/07481/DSC00492.JPG&quot; width=564 align=right border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://xs321.xs.to/xs321/07481/DSC4586.JPG&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Nov 2007 15:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=short-film&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>short-film</dc:creator>
<guid>http://short-film.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاهی به جشنواره فیلم کوتاه تهران؛حسرت،رویا،آرزو</title>
<link>http://short-film.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>فیلم کوتاه در ایران هنوز جایگاه درستش را پیدا نکرده است.اصطلاحی مانند «سینماگران آینده» که این روزها در مورد این حیطه بسیار باب شده است، نشان از این تفکر دارد که فیلمسازان، فیلم کوتاه را پلی به سوی سینمای حرفه ای می دانند و متاسفانه همین تفکر امسال در خیلی از فیلم های به نمایش در آمده در جشنواره فیلم کوتاه تهران نمود پیدا کرده بود.&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs121.xs.to/xs121/07463/Poster-2_1194942592.jpg&quot; align=left border=0&gt;&lt;BR&gt;فیلم هایی بیش از اندازه بلند، با ساختار تلویزیونی و فرم گرا که حسرت فیلم بلند از پلان به پلانشان پیدا بود.&lt;BR&gt;قطعا به جز بازگردانده نشدن سرمایه، امکان محدود نمایش یکی از مهمترین دلایل این طرز تفکر است و به خاطر همین دلایل است که جشنواره هایی مانند جشنواره فیلم کوتاه تهران در میان فیلمسازان این چنین اهمیت می یابند.&lt;BR&gt;جشنواره فیلم کوتاه تهران بیش از آنچه به خاطر برگزاری در پایتخت،داورهای شناخته شده سینمای حرفه ای، جوایز نقدی چند هزار دلاری بخش معناگرا و... اهمیت داشته باشد، به خاطر مهلتی برای نمایش فیلم ها در یک جشنواره شناخته شده ایرانی اهمیت دارد.&lt;BR&gt;چون به استثنای جشنواره های موضوعی و تخصصی با یک حساب سر انگشتی بیش از 30 تا جشنواره فیلم کوتاه اینچنینی در سراسر دنیا وجود دارد.&lt;BR&gt;و همین مهلت نمایش آثار در میان فیلمسازان چنان ارزش یافته است که بدست آوردنش را مانند رویایی دور از دسترس در سر می پرورانند.&lt;BR&gt;و شاید همین تحقق نیافتن رویاهاست که در خیلی از موارد باعث کینه توزی ها می شود.جشنواره فیلم کوتاه تهران مانند هر جشنواره ای امکان نمایش  آثار محدودی را دارد و آثار انتخابی لزوما بهترین ها نیستند.همان طور که تمام برگزیدگان بهترین ها نبودند.&lt;BR&gt;مسلم است که فیلمسازان بر در مانده می توانند آثارشان را در جشنواره های بی شمار و رو به افزون فیلم کوتاه سراسر جهان به نمایش بگذارند.&lt;BR&gt;قطعا تمسخر فیلم های دیگران از دقایق آغازین چاره کار نیست. شاید دست و سوت زدن بی دلیل در اوایل یک فیلم بخشی از انرژی های پنهان شما را تخلیه کند، اما چیزی از دارایی های فیلم نمی کاهد.&lt;BR&gt;فکر می کنم اگر قرار باشد بدترین تماشاگران سال را انتخاب کنند،امسال تماشاگران کم حوصله جشنواره فیلم کوتاه تهران اول شوند.تماشاگرانی که تنها تفاوتشان با تماشاگر نماهای مسابقات فوتبال این بود که قبل از خروج از سالن سینما صندلی ها را خرد نمی کردند! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;مرضیه ریاحی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;پایگاه خبری فیلم کوتاه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Nov 2007 14:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=short-film&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>short-film</dc:creator>
<guid>http://short-film.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> فارست گامپ - مانیفستی برای زندگی </title>
<link>http://short-film.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;فارست گامپ&quot; hspace=0 src=&quot;http://msblog.cz/images/do-blogu/forrest_gump.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فارست‌ گامپ‌، شخصیت‌ اصلی‌ داستانش‌ را از میان‌ مردم‌ عادی‌ و حتی‌ فردی‌ با ضریب‌ هوشی‌ پایین‌تر از متوسط برمی‌گزیند. چراکه‌تمامی‌ خصایصی‌ را که‌ از او معرفی می‌کند، اهمیت‌شان‌ در همان‌ عادی‌ بودن‌ و غیراستثنایی‌ بودن‌شان‌ نهفته‌ است!‌؟ &lt;BR&gt;قهرمانی‌، موفقیت‌، رضایتمندی‌، افتخار، شهرت‌، دوستان‌ خوب‌ و...، جملگی‌ به‌گونه‌ای‌ برای‌ فارست‌ تحقق‌ یافتند که‌ او و دیگران‌ حتی‌تصورش‌ را نمی‌کردند!&lt;BR&gt;فارست‌ کاملاً اتفاقی‌ به‌ ارتش‌ می‌پیوندد و به‌ جنگ‌ می‌رود و بدون‌ آن‌که‌ به‌دنبال‌ قهرمان‌بازی‌ باشد، مدال‌ &quot;افتخار&quot; کسب‌ می‌کند! او چنان‌که‌ به‌ دوست‌ دوران‌ کودکی‌اش‌، جانی‌ قول‌ داده‌ است‌، هر جا که‌ خطری‌ احساس‌ کند، از آن‌ فرار کرده‌ و دور می‌شود.ولی‌ قهرمان‌بازی‌ هیچ‌ ارتباطی‌ با آن‌ ندارد که‌ او به‌ دوستان‌ و زخمی‌ها کمک‌ نکند و کسب‌ افتخار او نیز به‌ همین‌ سبب‌ است.&lt;BR&gt;فارست‌ برای‌ پینگ‌پنگ‌ بازی‌ کردن‌ هیچ‌ انگیزه‌ شخصی‌ ندارد. او کاملاً اتفاقی‌ با بازی‌ پینگ‌پنگ‌ آشنا می‌شود. بازیگری‌ که‌ خودنمی‌تواند چون‌ گذشته‌ با دوستش‌ بازی‌ کند، توپ‌ و راکت‌ را در اختیار فارست‌ قرار می‌دهد، و به‌ او فقط می‌گوید که‌ چشمانش‌ را از توپ‌برندارد. فارست‌ گامپ‌ به‌گونه‌ای‌ دقیق‌ می‌آموزاند که‌ برای‌ فهمیدن‌، تنها خواستن‌ و داشتن‌ پشتکار کافی‌ست‌ و آموزش‌های‌ ویژه‌،امکانات‌ خاص‌ و مواردی‌ نظیر آن‌ها، عوامل‌ اساسی‌ و تعیین‌ کننده‌ نیستند و چه‌ بسا تنها اشارتی‌ کافی‌ست.‌ &lt;BR&gt;فارست‌ با &quot;انگیزه‌ شخصی‌&quot; به‌ دانشگاه‌ می‌رود. او اصلاً نمی‌فهمد، چگونه‌ تحصیلات‌ دانشگاهی‌ را به‌ اتمام‌ می‌رساند و چنان‌که‌ خودمی‌گوید، پس‌ از بازی‌ کردن‌ با تیم‌ فوتبال‌ دانشگاهش‌، تحصیلاتش‌ نیز با آن‌ به‌ پایان‌ رسید!؟ در جایی‌ که‌ عموماً برای‌ تحصیلات‌دانشگاهی‌، حسابی‌ ویژه‌ باز می‌کنند و برنامه‌ریزی‌، پشتکار و سخت‌کوشی‌ را عواملی‌ اساسی‌ در اتمام‌ آن‌ می‌بینند، فارست‌ آن‌ را باخاطراتی‌ عجین‌ می‌سازد که‌ همچو تفریحی‌ به‌ پایان‌ رسید! برای‌ او که‌ حقیقتاً چنین‌ بود!؟ &lt;BR&gt;فارست‌ هیچ‌ شناختی‌ از بازی‌ فوتبال‌ آمریکایی‌ ندارد، و حتی‌ هنگامی‌ که‌ در این‌ رشته‌ به‌ قهرمانی‌ تبدیل‌ می‌شود، هنوز بسیاری‌ ازقواعدش‌ را نمی‌داند و در بسیاری‌ از موارد تماشاچیان‌ هستند که‌ به‌ او می‌گویند تا کجا باید بدود و کجا بایستد! ولی‌ او کاری‌ را که‌ دوست‌دارد، انجام‌ می‌دهد. او دویدن‌ را دوست‌ دارد و وقتی‌ آن‌ را به‌خوبی‌ انجام‌ می‌دهد، نقشی‌ را در بازی‌ فوتبال‌ به‌دست‌ می‌آورد که‌ درتخصص‌ اوست‌ و او از آن‌ لذت‌ می‌برد و راضی‌ست‌. این‌ راز &quot;رضایتمندی‌در زندگی‌ست‌: آن‌چه‌ را که‌ می‌پسندیم‌ انجام‌ دهیم‌; چه‌ به‌موفقیت‌ ختم‌ شود، چه‌ نشود و چه‌ دیگران‌ بپسندند و چه‌ نپسندند. &lt;BR&gt;فارست‌ به‌ صید میگو علاقه‌ای‌ ندارد و آن‌ را تنها به‌خاطر دوستش‌ بابل‌ انجام‌ می‌دهد. در اینجا حتی‌ رضایتمندی‌ شخصی‌ نیز تبیین‌ کننده‌رفتار او نیست‌، زیرا فارست‌ کاری‌ را انجام‌ می‌دهد که‌ زمانی‌ دوستش‌، بابل‌ آرزویش‌ را برای‌ خود و خانواده‌اش‌ داشت‌ و او با راه‌اندازی‌شرکتی‌ برای‌ صید میگو، کاری‌ را تنها به‌خاطر دیگری‌ انجام‌ می‌دهد و &quot;رضایت‌ او&quot; در &quot;رضایت‌ دیگری‌&quot; خلاصه‌ می‌شود. این‌سان‌زیستن‌، زندگی‌ &quot;به‌ طریق‌&quot; و &quot;به‌خاطر&quot; دیگری‌ است.‌   &lt;IMG alt=&quot;فارست گامپ&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.alexanderkharlamov.com/wp-content/uploads/2006/12/gump.jpg&quot; align=left border=0&gt;&lt;BR&gt;&quot;انگیزش‌&quot;، که‌ یکی‌ از مهم‌ترین‌ عوامل‌ هر موفقیتی‌ ارزیابی‌ می‌شود، در بسیاری‌ از دستاوردهای‌ زندگی‌ فارست‌ گامپ‌، هیچ‌ ارتباطی‌ باموفقیت‌ ندارد! بسیاری‌ از موفقیت‌هایی‌ را که‌ فارست‌ گامپ‌ به‌دست‌ می‌آورد، در جریانی‌ عاری‌ از هدف‌ و بی‌انگیزه‌ شخصی‌ تحقق‌می‌یابند; ورود به‌ تیم‌ فوتبال‌ آمریکایی‌، پیوستن‌ به‌ ارتش‌، دویدن‌، فراگیری‌ و موفقیت‌ در پینگ‌پنگ‌، آشنایی‌ با برخی‌ از افراد و...جملگی‌ به‌گونه‌ای‌ اتفاق‌ می‌افتد که‌ عاری‌ از هر گونه‌ هدف‌یابی‌ و انگیزش‌ فردی‌ از پیش‌ تعیین‌ شده‌ است‌. او هنگامی‌ که‌ تصمیم‌ می‌گیردبدود، می‌دود. در حالی‌که‌ دیگران‌ درک‌ نمی‌کنند که‌ چگونه‌ ممکن‌ است‌ کسی‌ بدون‌ هدف‌ خاصی‌ بدود. اعتراض‌ به‌ جنگ‌، حقوق‌ زنان‌،وضع‌ بی‌خانمان‌ها و تمامی‌ اهدافی‌ را که‌ خبرنگاران‌ به‌ عنوان‌ انگیزه‌ اصلی‌ دویدن‌ فارست‌ گامپ‌ می‌جویند، با جمله‌ من‌ فقط می‌دوم‌ فارست‌، کنار گذاشته‌ می‌شوند. &lt;BR&gt;&quot;انگیزه‌، موفقیت‌، اتفاق‌، رضایتمندی‌ شخصی‌ و رضایت‌ دیگری‌، هیچ‌ یک‌ به‌ تنهایی‌ نمی‌توانند توصیف‌ کننده‌ فارست‌ گامپ‌باشند، بلکه‌ آن‌ها جملگی‌ فصل‌ مشترکی‌ را می‌سازند که‌ بر طبق‌ آن‌ها تنها می‌توان‌ گفت‌: &quot;فارست‌ گامپ‌ مانیفستی‌ست‌ برای‌ زندگی‌ مردم‌عادی&quot;. مردمی‌ که‌ در جریان‌ زندگی‌ عادی‌ به‌ کرات‌ با آن‌ها برخورد داریم‌ و سعی‌ فارست‌ گامپ‌ نیز پرداختن‌ به‌ نمونه‌هایی‌ از همان‌هاست‌،نه‌ نخبگان‌، شایستگان‌ و افرادی‌ با ویژگی‌های‌ استثنایی‌ و منحصر به‌فرد، بلکه‌ اشخاصی‌ معمولی‌ که‌ اهمیت‌شان‌ در همان‌ کارها و تجارب‌ملموس‌ زندگی‌ نهفته‌ است‌. در نگاه‌ نخست‌ به‌نظر می‌رسد فارست‌ گامپ‌ در بسیاری‌ از گزینش‌هایش‌ دقیقاً در جهت‌ معکوس‌ است‌ ودرصدد است‌ تا از صدور هر مانیفستی‌ اجتناب‌ کند! ولی‌ آن‌ هنگامی‌ در فارست‌ گامپ‌ عملی‌ خواهد شد که‌ او تأکیدی‌ بر اتفاقی‌ بودن‌،عادی‌ بودن‌، معمولی‌ زندگی‌ کردن‌ و در عین‌ حال‌ راضی‌ و موفق‌ بودن‌ در زندگی‌ نداشته‌ باشد. اما شخصیت‌ اصلی‌ فارست‌ گامپ‌، تمامی‌این‌ خصایص‌ را مدام‌ در زندگی‌ تجربه‌ کرده‌ و راز تمایزش‌ با سایر افراد معمولی‌ (چه‌ در فیلم‌ و چه‌ در دنیای‌ واقعی‌) نیز در همین‌ است‌! ازاین‌ روی‌ فارست‌ گامپ‌ با چنین‌ گزینشی‌، ناگزیر مانیفستی‌ را صادر می‌کند!؟ چراکه‌ اگر حتی‌ آن‌ را با صراحت‌ و صدای‌ بلند فریاد نکرده‌باشد، به‌گونه‌ای‌ مستتر و ناخواسته‌ آفریده‌ و محتوایش‌ را به‌ تصویر کشیده‌ است‌. ولی‌ مانیفستی‌، نه‌ برای‌ مبارزه‌، که‌ برای‌ زندگی‌ست.‌ &lt;BR&gt;فارست‌ گامپ‌ در چنین‌ برجسته‌سازی‌ از جریان‌ زندگی‌ عادی‌، موفق‌ است‌. آن‌ در جمله‌ مهمی‌ که‌ مادر فارست‌ به‌ او می‌گوید نهفته‌ است‌: زندگی‌ مثل‌ جعبه‌ شکلات‌ می‌مونه‌، هرگز نمی‌دونی‌ که‌ چی‌ گیرت‌ میاد. در نماهایی‌ از ابتدای‌ فیلم‌ که‌ حرکات‌ رقص‌گونه‌ پری‌ رامشاهده‌ می‌کنیم‌ که‌ پیش‌ کفش‌های‌ گلی‌ فارست‌ می‌افتد و او آن‌ را برداشته‌ و در میان‌ کتابش‌ می‌نهد، این‌بار همان‌ پیام‌ را به‌ تصویرمی‌کشد.&lt;BR&gt;در فارست‌ گامپ‌، &quot;هدف‌ و مقصد&quot; که‌ از اصلی‌ترین‌ عوامل‌ در ایجاد انگیزش‌ برای‌ انجام‌ بسیاری‌ از کارها و تحقق‌ موفقیت‌ها هستند،به‌ روی‌شان‌ خط بطلانی‌ کشیده‌ می‌شود! فارست‌ هنگامی‌ که‌ مسافت‌ و زمانی‌ طولانی‌ را می‌دود، ناگهان‌ در میانه‌ راه‌ می‌ایستد و می‌گویدکه‌ خسته‌ شده‌ است‌ و می‌خواهد به‌ خانه‌ برگردد!! فارست‌ با چنین‌ رفتاری‌ ثابت‌ می‌کند که‌ فقط برای‌ دویدن‌ است‌ که‌ می‌دود و هر گونه‌هدفی‌ که‌ با تعقیب‌ مقصدی‌ به‌دست‌ آید، در تأویل‌ این‌ رفتار او ناقص‌ است.‌ &lt;BR&gt;فارست‌ گامپ‌ نکاتی‌ را که‌ معمولاً از کم‌اهمیت‌ترین‌ موضوع‌ها و وقایع‌ زندگی‌ به‌شمار می‌روند، با ارزش‌ جلوه‌ می‌دهد. مواردی‌ چون‌خوردن‌ بستنی‌ و نوشابه‌، بازی‌ پینگ‌پنگ‌، فوتبال‌ و... در حالی‌که‌ آن‌چه‌ را که‌ معمولاً با اهمیت‌ شمرده‌ می‌شود، همچون‌ برنامه‌ریزی‌ درکارهایی‌ مثل‌ تحصیل‌ در دانشگاه‌، کسب‌ افتخارات‌ ورزشی‌ و ملی‌، دیدار با رؤسای‌ جمهور مختلف‌ آمریکا، کم‌اهمیت‌ معرفی‌ می‌کند.برخوردهای‌ غیرمتعارف‌ فارست‌ گامپ‌ در مواجهه‌ با رؤسای‌ جمهور آمریکا، خراب‌ شدن‌ و قطع‌ سخنرانی‌ فارست‌ در مورد جنگ‌ ومواردی‌ نظیر آن‌ها، به‌دقت‌ آن‌چه‌ را که‌ معمولا از طرف‌ افراد، نقاط عطف‌ زندگی‌ ارزیابی‌ می‌شود و با وسواسی‌ خاص‌ به‌گونه‌ای‌ دقیق‌برنامه‌ریزی‌ می‌شود، به‌ تمسخر گرفته‌ و کم‌اهمیت‌ جلوه‌ می‌دهد.&lt;BR&gt;فارست‌ گامپ‌ باهوش‌ نیست‌، اما تحصیلات‌ دانشگاهی‌ را به‌ پایان‌ می‌برد! پاهایش‌ معیوب‌ است‌، اما با این‌ همه‌، در بازی‌ فوتبال‌آمریکایی‌ و دوندگی‌، گوی‌ سبقت‌ را از دیگران‌ می‌رباید!! از سرمایه‌گذاری‌ بی‌اطلاع‌ است‌، ولی‌ یکی‌ از بزرگ‌ترین‌ شرکت‌های‌ صید میگورا تأسیس‌ می‌کند!؟ شجاع‌ نیست‌ و در میدان‌ نبرد، به‌ جای‌ کارهای‌ قهرمانانه‌، از خطر پرهیز می‌کند، ولی‌ به‌ سبب‌ نجات‌ سایرین‌، مدال‌افتخار کسب‌ می‌کند، حتی‌ دست‌ چپ‌ و راست‌ خود را نمی‌تواند از هم‌ تشخیص‌ دهد، در حالی‌که‌ به‌ هر کاری‌ که‌ دست‌ می‌زند، به‌موفقیت‌ و رضایتمندی‌ دست‌ می‌یابد و اهداف‌ دیگران‌، همچون‌ مادرش‌، جانی‌ و بابل‌ را پی‌ می‌گیرد، چون‌ آن‌ها را، نه‌ عاشقانه‌، که‌بی‌شائبه‌ دوست‌ دارد; و آن‌ همه‌ در مقابل‌ اشخاصی‌ قرار می‌گیرد که‌ از ابتدای‌ فیلم‌ نشسته‌ و ناظر گیر کردن‌ پای‌ فارست‌ میان‌ میله‌ها بوده‌،تا انتهای‌ فیلم‌ که‌ مشغول‌ تماشای‌ موفقیت‌های‌ وی‌ از تلویزیون‌ هستند، و پسرانی‌ که‌ در دوران‌ کودکی‌، فارست‌ را با دوچرخه‌ دنبال‌ کرده‌و اذیت‌ می‌کردند و با بزرگ‌ شدن‌ نیز هیچ‌ تغییری‌ نکرده‌ بودند و تنها دوچرخه‌شان‌ به‌ ماشین‌ بدل‌ شده‌ بود! حتی‌ رؤسای‌ جمهور متعددی‌ می‌آیند و می‌روند، ولی‌ در این‌ میان‌، فارست‌ همچنان‌ هست‌ و دیدار او با آن‌هایی‌ که‌ می‌آیند ادامه‌ دارد، همان‌طور که‌ در ایستگاه‌اتوبوسی‌ که‌ نشسته‌ است‌، اشخاص‌ مختلفی‌ می‌آیند و می‌روند، و فارست‌، هم‌ چنان‌ داستان‌ زندگی‌ خویش‌ را روایت‌ می‌کند.&lt;BR&gt;جانی‌ به‌ دانشگاه‌ می‌رود، ولی‌ آن‌ را رها می‌کند. او می‌گوید که‌ برای‌ موفقیت‌ نیاز به‌ حمایت‌ ثروتمندان‌ و منتفذین‌ دارد، اما کمکی‌ که‌موجب‌ تغییر زندگی‌اش‌ شود، از آن‌ها دریافت‌ نمی‌کند! به‌ آواز روی‌ می‌آورد، ولی‌ از جایگاهی‌ که‌ انتظارش‌ را داشته‌ است‌، برخوردارنمی‌شود! با گروه‌های‌ دوره‌گرد و عیاش‌ دمخور می‌شود، ولی‌ آن‌، او را تا ورطه‌ نابودی‌ پیش‌ می‌برد، و آن‌ تجارب‌ با وجود تمامی‌رهاوردهایی‌ که‌ برای‌ شخصی‌ مثل‌ او داشته‌اند، رضایتمندی‌ از زندگی‌ را برایش‌ به‌ ارمغان‌ نیاورده‌اند!؟ تمام‌ شهرت‌ و موفقیتی‌ که‌ جانی‌در پی‌اش‌ است‌ و از آن‌ روی‌ شرایط و نحوه‌های‌ مختلفی‌ از زندگی‌ را تجربه‌ می‌کند، و دچار دغدغه‌، ناامیدی‌، کلافگی‌ و ناخرسندی‌ اززندگی‌اش‌ می‌شود، فارست‌ بدون‌ این‌که‌ در جست‌وجوی‌شان‌ باشد کسب‌ می‌کند، و آن‌ به‌درستی‌ نشان‌ می‌دهد که‌ آن‌چه‌ در زندگی‌دست‌نیافتنی‌ و دور از دسترس‌ به‌نظر می‌رسد، چه‌ بسا که‌ در نزدیکی‌ ما مستقر بوده‌ و در همان‌ وقایع‌ عادی‌ و پیش‌ پاافتاده‌ زندگی‌ نهفته‌است‌!؟ تلاش‌های‌ جانی‌ را می‌توان‌ نمونه‌ بارز کوشش‌هایی‌ دانست‌ که‌ برای‌ نیل‌ به‌ اهدافی‌ شکل‌ می‌گیرد که‌ &quot;چون‌ در جست‌وجویش‌است‌، هرگز بدان‌ دست‌ نخواهد یافت‌&quot;. فارست‌ مدال‌ افتخار خود را نیز به‌ جانی‌ می‌بخشد تا شاید آن‌چه‌ را که‌ جانی‌ در پی‌اش‌ است‌ به‌او هدیه‌ کرده‌ باشد!! &lt;BR&gt;بابل‌ تمام‌ حرفش‌، همه‌ زندگی‌اش‌، فکر و حتی‌ تخیلاتش‌ به‌ میگو برمی‌گردد; انواع‌ غذاهایی‌ که‌ می‌توان‌ با آن‌ درست‌ کرد و نحوه‌پختن‌شان‌، که‌ به‌شکلی‌ موروثی‌ از خانواده‌اش‌ به‌ ارث‌ برده‌ بود. او نمونه‌ای‌ مشابه‌ فارست‌ است‌ که‌ &quot;اتفاقاً&quot; موفقیت‌ با وی‌ همراه‌ نبوده‌است‌! تفاوت‌ اصلی‌ او با فارست‌ در آن‌ است‌ که‌ او در یک‌ تجربه‌ تمام‌ می‌شود، ولی‌ فارست‌ از هر تجربه‌ای‌ می‌گذرد و در هیچ‌ یک‌ به‌پایان‌ نمی‌رسد&lt;IMG alt=&quot;فارست گامپ&quot; hspace=0 src=&quot;http://inlinethumb03.webshots.com/7490/2123359070101688296S425x425Q85.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; فارست‌، در ابتدا شخصی‌ آرمانگراست‌، که‌ هدفش‌ مبارزه‌ زیر پرچم‌ کشورش‌ و کشته‌ شدن‌ در راه‌ آن‌ است‌; همان‌طور که‌ اجدادش‌ بودند. او با وجود آن‌که‌ به‌ فارست‌ و بابل‌ هشدار می‌دهد که‌ قهرمان‌بازی‌ نکنند، ولی‌ خود در میدان‌ جنگ‌ به‌دنبال‌ آن‌ است‌. او هنگامی‌ که‌در جنگ‌ زخمی‌ می‌شود و فارست‌ می‌کوشد تا او را نجات‌ دهد، ممانعت‌ به‌ عمل‌ می‌آورد، اما فارست‌ با اصرار، قصد خود را عملی‌می‌سازد. وقتی‌ آن‌ها در بیمارستان‌ بستری‌ هستند، از نگاه‌ بی‌تفاوت‌ فرمانده‌ پیداست‌ که‌ افسرده‌ شده‌ و در خود فرو رفته‌ است‌. او درزمانی‌ دیگر، فارست‌ را از روی‌ تخت‌ به‌ زیر کشیده‌ و به‌ وی‌ می‌گوید که‌ او خود نمی‌داند، چه‌ کرده‌ است‌! و او که‌ سرنوشتش‌ آن‌ بود تا درجنگ‌ کشته‌ شود، با دخالت‌ فارست‌، زنده‌ مانده‌ و معلول‌ شده‌ است‌. در جایی‌ دیگر که‌ با صندلی‌ چرخدار به‌ سراغ‌ فارست‌ می‌آید، از لحن‌وی‌ پیداست‌، از این‌که‌ او در جنگ‌ پاهایش‌ را از دست‌ داده‌ است‌، ولی‌ فارست‌ نشان‌ افتخار دریافت‌ کرده‌، از تلویزیون‌ با مردم‌ حرف‌ زده‌ ومشهور شده‌، دلخور است‌. او، مردم‌، وطن‌ و بسیاری‌ از ارزش‌هایی‌ را که‌ زمانی‌ آرمان‌ خود می‌دانست‌، پوچ‌ و تهی‌ می‌بیند و حتی‌ نسبت‌ به‌ بسیاری‌ از باورهای‌ مذهبی‌ نیز انزجار یافته‌ است‌. او در آن‌ شرایط به‌ پوچی‌ رسیده‌ است‌، اما فرمانده‌ به‌تدریج‌ که‌ اوقات‌ بیشتری‌ را بافارست‌ سپری‌ می‌سازد، یاد می‌گیرد که‌ چگونه‌ با زندگی‌ آشتی‌ کند!؟ او که‌ در ابتدا باور نمی‌کند که‌ شخصی‌ همچو فارست‌ بتواند کاپیتان‌یک‌ کشتی‌ شود، هنگامی‌ که‌ با نامه‌ فارست‌ به‌ نزدش‌ می‌آید، در می‌یابد که‌ فارست‌ چیزی‌ را که‌ باید برای‌ وی‌ اثبات‌ می‌کرد، تحقق‌بخشیده‌ است‌ و حال‌ نوبت‌ اوست‌ تا کارهایی‌ را که‌ چه‌ بسا خود و سایرین‌ محال‌ می‌دانند، بتواند انجام‌ دهد. او علاوه‌ بر این‌ که‌ فارست‌ راباور می‌کند، همین‌ طور اعتقاد پیدا می‌کند که‌ با وجود پاهای‌ معیوبش‌ می‌تواند با فارست‌ به‌ صید ماهی‌ مشغول‌ شوند و در کوران‌ کار درطوفان‌ به‌ &quot;شوری&quot;‌ دست‌ می‌یابد که‌ مدت‌ها بود از زندگی‌اش‌ خداحافظی‌ کرده‌ بود و سپس‌ با سپردن‌ خویش‌ به‌ آغوش‌ دریا، با زندگی‌آشتی‌ کرده‌ و با شنا کردن‌ در دریا به‌ آغوش‌ زندگی‌ باز می‌گردد. فرمانده‌ فارست‌، پس‌ از این‌که‌ دو دنیای‌ متضاد آرمان‌گرایی‌ و پوچ‌گرایی‌ راتجربه‌ می‌کند، روح‌ زندگی‌ را در ابتدا کنار فارست‌ در کشتی‌ تجربه‌ می‌کند و با استفاده‌ از پاهای‌ مصنوعی‌ و با نامزد کردن‌ با زنی‌ از نژادی‌که‌ زمانی‌ با آن‌ می‌جنگید، انتخاب‌ زندگی‌ عادی‌ و آشتی‌ با آن‌ را تکمیل‌ می‌نماید.&lt;BR&gt;مرد سیاهپوستی‌ که‌ از طرفداران‌ حقوق‌ سیاهپوستان‌ و مخالف‌ تبعیض‌ نژادی‌ و جنگ‌ است‌، به‌ کرات‌ شعار می‌دهد و تصور می‌کند که‌ باتکرار جملات‌ و شنیدن‌ و تصدیق‌ دیگران‌، همه‌ چیز همان‌طوری‌ می‌شود که‌ در گفتارش‌ مطرح‌ ساخته‌ است‌!؟ سر دادن‌ شعار از آرمان‌هاو خشونتی‌ که‌ در رفتار و گفتارش‌ موج‌ زده‌ به‌طوری‌ که‌ به‌ سرعت‌ دیگران‌ را با اسلحه‌ تهدید می‌کند، از او &quot;متعصبی‌&quot; ساخته‌ است‌ که‌نقطه‌ مقابل‌ اشخاص‌ اراده‌گرایی‌ چون‌ فارست‌ است.‌ &lt;BR&gt;فارست‌ عمدتاً آرام‌ است‌، مگر وقتی‌ آن‌هایی‌ را که‌ دوست‌ دارد، مورد تعرض‌ قرار گیرند. هنگامی‌ که‌ جانی‌ را موقع‌ خواندن‌ آواز اذیت‌می‌کنند، یا زمانی‌ که‌ یکی‌ از دوستان‌ جانی‌، او را کتک‌ می‌زند، فارست‌ خشمگین‌ شده‌ و به‌شدت‌ واکنش‌ نشان‌ می‌دهد تا جایی‌ که‌ جانی‌مانع‌ از ادامه‌ آن‌ می‌شود. هنگامی‌ که‌ جانی‌ نزد فارست‌ می‌آید، تصاویری‌ که‌ از نزد تابی‌ شروع‌ می‌شوند، آن‌ها و ما را به‌ دوران‌ کودکی‌ برده‌و در جریان‌ خاطرات‌ زندگی‌ به‌ اکنون‌ می‌رسانند! جانی‌ پس‌ از بازگشت‌، بدون‌ آن‌که‌ هیچ‌ چیزی‌ از گذشته‌ خود بگوید یا برای‌ اقامتش‌ نزدفارست‌ توضیحی‌ بدهد، مورد استقبال‌ فارست‌ قرار می‌گیرد. زیرا او اکنون‌ در نزد فارست‌ است‌ و چون‌ آن‌ را می‌پسندد، این‌ برای‌ فارست‌کافی‌ست!‌ &lt;BR&gt;مادر فارست‌ در مورد فارست‌ و این‌که‌ او با سایرین‌ تفاوتی‌ ندارد تا آن‌ موجب‌ تمایزی‌ در آموزش‌ یا هر چیز دیگری‌ شود، بسیار حساس‌ است‌ و جدیت‌ و پیگیری‌ او موجب‌ می‌شود تا فارست‌ را در همان‌ مدرسه‌ای‌ ثبت‌نام‌ کنند که‌ بچه‌های‌ عادی‌ تحصیل‌ می‌کنند. او در تمام‌طول‌ زندگی‌، اصرار داشت‌ که‌ فارست‌ شخصی‌ غیرعادی‌ تأویل‌ نشود. چنان‌که‌ خود می‌گوید: ما همه‌ با یکدیگر تفاوت‌ داریم‌. و این‌تفاوت‌ها نباید موجب‌ تبعیض‌ها شوند. او از آن‌چه‌ در زندگی‌ خویش‌ و به‌خصوص‌ فارست‌ انجام‌ داد، راضی‌ست‌ و جعبه‌ شکلات‌زندگی‌اش‌ برای‌ او چیزی‌ را به‌ ارمغان‌ آورد که‌ نمی‌توانست‌ تصورش‌ را بکند!؟ او آن‌چه‌ برای‌ فارست‌ انجام‌ داد، نمونه‌ای‌ از زندگی‌ &quot;ازطریق‌ خود&quot;، ولی‌ &quot;به‌خاطر دیگری‌&quot; است.‌&lt;BR&gt;فارست‌ وقتی‌ مطلع‌ می‌شود که‌ مادرش‌ مریض‌ است‌ و از او خواسته‌ تا به‌ خانه‌ بیاید، حتی‌ لحظه‌ای‌ درنگ‌ نمی‌کند و به‌سوی‌ او پرمی‌کشد. از کشتی‌ به‌ میان‌ دریا می‌پرد و همان‌گونه‌ سراسیمه‌ به‌ منزل‌ می‌رسد; چراکه‌ تنها با دیدن‌ مادر آرام‌ می‌گیرد. نمونه‌ای‌ دیگر از این‌شوق‌ دیدار را می‌توان‌ در بخشی‌ دریافت‌ که‌ او با دیدن‌ فرمانده‌ که‌ به‌ اسکله‌ آمده‌ است‌، ناگهان‌ کشتی‌ را رها کرده‌ و شناکنان‌ خود را به‌ اومی‌رساند، ولی‌ با وجود تمام‌ اشتیاقش‌، او را بغل‌ نمی‌کند، و این‌ یکی‌ از ویژگی‌های‌ اوست‌ که‌ هر احساسی‌ را کمتر با تظاهرات‌ بیرونی‌آن‌ بروز می‌دهد، اما روح‌ آن‌ها را می‌توان‌ در ردپای‌ رفتار وی‌ یافت‌. در چهره‌ فارست‌ گامپ‌، تصویر غریبی‌، نقشی‌ دایمی‌ داشت‌; انگار ازپس‌ زمینه‌ احساسش‌ همواره‌ امواج‌ غم‌ زده‌ای‌ می‌آمد که‌ پس‌ از جزر آن‌، چهره‌ ماسیده‌ای‌ در فارست‌ به‌ جای‌ می‌گذاشت‌. با این‌ وجود،فارست‌ هیچ‌ گاه‌ از تلاش‌ و تاختن‌ با اراده‌، لحظه‌ای‌ فروگذار نماند.&lt;BR&gt;فارست‌ گامپ‌ خط بطلانی‌ست‌ بر روی‌ تمامی‌ دنیایی‌ که‌ درصدد یافتن‌ معنایی‌ ژرف‌ برای‌ زندگی‌ و اهدافش‌ بوده‌ و تأکیدی‌ بر کنار گذاردن‌ نگاه‌ فلسفی‌ به‌ هستی‌ و زندگی‌ست‌. فارست‌ گامپ‌، زندگی‌ عادی‌ و مردم‌ معمولی‌ را به‌ سبب‌ اتفاقی‌ بودن‌، ملموس‌ و واقعی‌ بودن‌، و دراغلب‌ موارد، بی‌هدف‌ و انگیزه‌ یافتن‌ و غیرفلسفی‌ بودن‌شان‌، مهم‌ جلوه‌ می‌دهد!!&lt;BR&gt;فارست‌ گامپ‌ نشان‌ می‌دهد، برای‌ موفقیت‌ یا رضایت‌ در زندگی‌، علاوه‌ بر آن‌ که‌ نیازی‌ نیست‌ تا استثنایی‌ و برتر از دیگران‌ بود ـ همان‌طور که‌ مادر فارست‌ می‌گوید، انسان‌ها همه‌ با یکدیگر فرق‌ دارند ـ بلکه‌ چه‌ بسا ضعف‌ در زمینه‌ای‌ موجب‌ پیشرفت‌ در زمینه‌ای‌دیگر شود!؟ راز این‌ معنا را می‌توان‌ در دیالوگی‌ جست‌وجو کرد که‌ فارست‌ از فرمانده‌ سخن‌ می‌گوید: او به‌ جهت‌ قطع‌ شدن‌ پایش‌،بازوان‌ خود را تمرین‌ می‌دهد و آن‌ ضعف‌، عامل‌ قدرتی‌ در جایی‌ دیگر می‌شود. مهم‌تر از آن‌، ضعف‌ فارست‌ که‌ از ضریب‌ هوشی‌پایین‌تر از متوسط برخوردارست‌، موجب‌ می‌شود تا او برای‌ جبران‌ آن‌، به‌ &quot;پشتکار&quot; متوسل‌ شود و هنگامی‌ که‌ آن‌، به‌ رفتار و &quot;عادتی‌&quot; برای‌ وی‌ تبدیل‌ می‌شود، از آن‌ &quot;کیمیایی&quot; می‌سازد که‌ سبب‌ می‌شود پس‌ از آن‌، او به‌ هر کاری‌ که‌ دست‌ می‌زند، به‌ موفقیت‌ و رضایتمندی‌ منجر شود.&lt;BR&gt;در فارست‌ گامپ‌، وقتی‌ که‌ فارست‌ از نظرات‌ مادر و فرمانده‌اش‌ در مورد اتفاق‌ و تقدیر سخن‌ می‌گوید، دانسته‌ یا ندانسته‌ به‌ روی‌ چندنکته‌ مهم‌ ارزش‌ می‌گذارد. جایی‌ که‌ پرسش‌ این‌ است‌ که‌ آیا در زندگی‌، همه‌ چیز از قبل‌ معین‌ شده‌ است‌ و تقدیر ماست‌ که‌ ما را به‌سویی‌هل‌ می‌دهد، یا تصادف‌ و اتفاقات‌ غیرقابل‌ پیش‌بینی‌ است‌ که‌ ما را به‌ این‌ سو و آن‌ سو می‌کشد و در زندگی‌ ما نقش‌آفرینی‌ می‌کند؟ بارجوع‌ به‌ گفته‌های‌ فارست‌ به‌نظر می‌رسد که‌ مادر فارست‌ به‌ تقدیر اعتقاد دارد و فرمانده‌اش‌ به‌ اتفاق‌ و تصادف‌. اما اگر به‌ زندگی‌ وگزینش‌های‌ آنان‌ در فیلم‌ نگاه‌ کنیم‌، در خواهیم‌ یافت‌ که‌ اعتقادات‌شان‌ نه‌ تنها با تجارب‌شان‌ یکسان‌ نیست‌، که‌ حتی‌ در تناقض‌ شدید باآن‌ها است‌. با چنین‌ گزینشی‌، از یک‌ سوی‌، می‌توان‌ دریافت‌ که‌ چه‌ بسا آن‌چه‌ افراد، در تصورات می‌گذرانند، مساوی‌ با آن‌چه‌ در اعمال‌ وانتخاب‌شان‌ فعلیت‌ می‌بخشند، نیست‌ و بس‌ بسیار ما در گفتار، چیزی‌ گفته‌ و در رفتار به‌ راه‌ دیگری‌ می‌رویم‌ و بسیار پیش‌ آمده‌ که‌ متضادبا تجاربمان‌ بیاندیشیم‌ و متناقض‌ با گفتارمان‌ و تصوراتمان‌ انجام‌ دهیم‌!؟ نمونه‌های‌ بسیاری‌ از گزینش‌هایمان‌ هستند که‌ آن‌قدر به‌انجام‌شان‌ خو کرده‌ و با آن‌ها انس‌ گرفته‌ایم‌ که‌ به‌ چشممان‌ نمی‌آیند و آن‌قدر برایمان‌ عادت‌ شده‌اند که‌ از آن‌ها خسته‌ شده‌ایم‌ و به‌ خیال‌خود، گزینش‌های‌ دیگری‌ (متضاد یا متناقض‌) را می‌پسندیم.‌&lt;BR&gt;از سویی‌ دیگر، می‌توان‌ چنین‌ تأویل‌ کرد که‌ در میان‌ چند راهی‌ تقدیر، اتفاق‌ و انتخاب‌، مادر فارست‌ و فرمانده‌اش‌ هر یک‌، آن‌ راهی‌ را که‌عملاً در زندگی‌ در پیش‌ گرفته‌ بودند، اصالت‌ نمی‌بخشیدند، بلکه‌ مسیر مقابلی‌ را که‌ خلاف‌ انتظارشان‌ یافتند، اصالت‌ می‌دادند. مادرفارست‌ شخص‌ با اراده‌ای‌ بود که‌ با جدیت‌ خواسته‌های‌ زندگی‌ خود و فارست‌ را تعقیب‌ کرد، اما طی‌ تجاربش‌ متوجه‌ شد، بسیاری‌ ازدستاوردهایی‌ را که‌ زندگی‌ برای‌ او به‌ ارمغان‌ آورده‌ فراتر از اراده‌ وی‌ بوده‌ است‌; همچون‌ سالم‌ و زنده‌ ماندن‌ فارست‌ در جنگ‌ ـ که‌ او آن‌خواهش‌ قلبی‌اش‌ را هنگام‌ بغل‌ کردن‌ فارست‌ به‌ زبان‌ می‌آورد ـ و به‌ دور ماندن‌ کشتی‌ فارست‌ از صدمات‌ حاصل‌ از طوفان‌. در حالی‌ که‌فرمانده‌ فارست‌ تصور می‌کرد، چون‌ اجدادش‌ همگی‌ در جنگ‌ کشته‌ شده‌اند، پس‌ سرنوشت‌ او نیز چنین‌ است.اما با تعجب‌ می‌بیند که‌اقدامات‌ او و فارست‌ مانع‌ از تحقق‌ چنین‌ سرنوشتی‌ می‌شود، از این‌ روی‌ بر این‌ باور است‌ که‌ اتفاق‌ و تصادف‌ تعیین‌ کننده‌ است‌. ولی‌ دراین‌ میان‌ فارست‌ است‌ که‌ در می‌یابد، کی‌، کجا، در چه‌ تجربه‌ای‌ و به‌ چه‌ میزان‌ هر یک‌ از آن‌ها دخیل‌اند. زیرا اوست‌ که‌ نحوه‌ امتزاج‌ آن‌هارا تجربه‌ کرده‌ است‌ و در می‌یابد که‌ ما بین‌ تقدیر و اتفاق‌، این‌ &quot;انتخاب‌&quot; است‌ که‌ با در نظر گرفتن‌ محدودیت‌های‌ آن‌ دو، تعیین‌ کننده‌ است‌.آن‌ در یکی‌ از نماهای‌ کلیدی‌ فارست‌ گامپ‌ نهفته‌ است‌: پری‌ که‌ به‌مثابه‌ یک‌ اتفاق‌ واقعی‌ از آسمان‌ به‌سوی‌ فارست‌ می‌آید و دستخوش‌بازی‌ باد قرار گرفته‌ تا نزدیک‌ پاهای‌ او می‌افتد، در کنار تصاویری‌ از آسمان‌ در کتاب‌ فارست‌ قرار می‌گیرد. به‌ بیان‌ دیگر، &quot;اتفاقی‌ در آسمان با استناد به‌ &quot;قوانین‌ و تقدیر آن&quot;، به،&quot;انتخابی‌ در زندگی‌&quot; فارست‌ بدل‌ می‌شود. ‌ &lt;BR&gt;وقتی‌ که‌ فارست‌ و فرمانده‌ برای‌ صید میگو در بخش‌های‌ مختلفی‌ از دریا تور می‌اندازند، ولی‌ موفق‌ به‌ صید میگو نمی‌شوند، فارست‌ ازفرمانده‌ می‌پرسد که‌ حالا باید چه‌ کار کنند. فرمانده‌ فارست‌ به‌ تمسخر به‌ او می‌گوید که‌ باید دعا کند. فارست‌ این‌ شوخی‌ و تمسخر او راجدی‌ می‌گیرد. آن‌ها به‌ کلیسا می‌روند و فارست‌ همراه‌ سیاه‌پوست‌ها در مراسم‌ دعا شرکت‌ می‌کند. چند روز بعد طوفانی‌ آمده‌ و کلیسا،اسکله‌ و قایق‌هایش‌ را خراب‌ می‌کند. اما فارست‌ گامپ‌ و فرمانده‌، چون‌ با کشتی‌شان‌ در میان‌ دریا بودند، نجات‌ پیدا می‌کنند. ولی‌ پس‌ ازطوفان‌، میگو در دریا بسیار زیاد می‌شود. فروش‌ آن‌ همه‌ میگو باعث‌ به‌ چنگ‌ آوردن‌ پول‌ هنگفتی‌ می‌شود که‌ فارست‌ بخشی‌ از آن‌ راصرف‌ تعمیر خرابی‌های‌ وارده‌ به‌ کلیسا، به‌خاطر طوفان‌ می‌کند. دقت‌ کنید; موضوع‌ بسیار جالب‌ است‌!! وقایع‌ با &lt;BR&gt;تکمیل‌ شدن‌شان‌ بارفتار فارست‌، به‌گونه‌ای‌ تدوین‌ می‌شوند که‌ پنداری‌ فارست‌ خود به‌ کمک‌ آن‌ها، دعایش‌ را مستجاب‌ می‌سازد و هم‌زمان‌ دین‌ فرضی‌اش‌نسبت‌ به‌ کلیسا را نیز ادا می‌کند!؟ اعجازی‌ عظیم‌تر از این‌ برای‌ یک‌ انسان‌ معمولی‌ می‌شناسید!! &lt;IMG alt=&quot;فارست گامپ&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sfi.se/sfi/IMAGES/SKOLBIO/FILMHANDLEDNINGAR/FORREST_GUMP.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;فارست‌ گامپ‌ به‌دقت‌ تبیین‌ می‌کند، هر اتفاق‌ و حادثه‌ای‌ از وجوه‌ منفی‌ و مثبتی‌ برخوردارست‌. وجه‌ منفی‌ طوفان‌ که‌ خرابی‌ است‌، بعدمثبتی‌ را نیز به‌ همراه‌ دارد که‌ وفور صید میگو را در پی‌ دارد. همان‌گونه‌ که‌ قطع‌ شدن‌ پا، حادثه‌ای‌ست‌ ناگوار، ولی‌ آن‌گونه‌ که‌ فارست‌می‌بیند، همچو &quot;جادو&quot;، امکان‌ بهره‌مندی‌ از پای‌ مصنوعی‌ تازه‌ای‌ را به‌ فرمانده‌ می‌دهد، که‌ چنان‌ تعویضی‌ (استفاده‌ از پای‌ جدید) برای‌دیگران‌ مقدور نیست‌! عکس‌ آن‌ را می‌توانیم‌ در گزینشی‌ از جانی‌ مشاهده‌ کنیم‌; جایی‌ که‌ جانی‌ به‌ خاطرات‌ دوران‌ کودکی‌شان‌ اشاره‌می‌کند که‌ آرزو می‌کردند، خدا آن‌ها را به‌ پرنده‌ای‌ تبدیل‌ کند تا بتوانند پرواز کنند و برای‌ آن‌ احساس‌، به‌گونه‌ای‌ به‌ روی‌ پاهایش‌ بلندمی‌شود که‌ حالت‌ سقوط از ارتفاع‌ را به‌ خود می‌گیرد; به‌طوری‌ که‌ فارست‌ متوجه‌ شده‌ و از او می‌پرسد که‌ منظورش‌ چیست‌! در اینجاجانی‌ با نادیده‌ گرفتن‌ وجه‌ مثبت‌ پرواز، به‌ بعد دیگرش‌، یعنی‌ سقوط می‌اندیشد.&lt;BR&gt;چنان‌ مضامینی‌ نظر به‌ آن‌ دارند که‌ هر اتفاق‌ و واقعه‌ای‌ همواره‌ همان‌طور که‌ چیزی‌ را &quot;قربانی‌&quot; می‌سازند، رهاوردهایی‌ را نیز به‌دنبال‌دارند. همان‌سان‌ که‌ چیزی‌ را لگدمال‌ می‌کنند، در جهت‌ &quot;ضد&quot; یا &quot;نقیض‌&quot; آن‌، &quot;فرصتی‌&quot; را پدید می‌آورند. نحوه‌ واکنش‌ نسبت‌ به‌ آن‌ها باانسان‌هاست‌. با انسان‌هاست‌ که‌ با توجه‌ به‌ هر وجه‌ آن‌، چه‌ نوع‌ واکنشی‌ را نسبت‌ به‌ آن‌ برگزینند. وقایعی‌ ناگوار که‌ تحقق‌ یافته‌اند،همواره‌ از نتایجی‌ منفی‌ برخوردارند که‌ در حیطه‌ توانایی‌ انسان‌ نیستند. انسان‌ها تنها می‌توانند با توجه‌ به‌ آن‌ بخش‌ از وقایع‌ که‌ در ضدیا نقیض‌ واقعه‌ ناگوار، فرصتی‌ را ایجاد کرده‌اند، از نتایج‌شان‌ بهره‌مند شوند و این‌ &quot;راز پیوستن‌ و پیکی‌ شدن با هستی‌ست&quot;.‌ &lt;BR&gt;با این‌ حال‌، تمامی‌ کارهایی‌ که‌ با پشتکار توسط فارست‌ تجربه‌ می‌شوند، با عناوین‌ قهرمانی‌ و موفقیت‌هایی‌ همچون‌ کسب‌ مدال‌ توأم‌هستند، که‌ فارست‌ گامپ‌ را از اثری‌ رئالیست‌، دور کرده‌ و به‌ اثری‌ رمانتیست‌ نزدیک‌ می‌سازد; به‌ویژه‌ کارهایی‌ چون‌ بازی‌ پینگ‌پنگ‌ ودویدن‌، که‌ صرفاً تجربه‌ آن‌ها مدنظر است‌، عجین‌ شدن‌شان‌ با قهرمانی‌ و شهرت‌، دوری‌ گزیدن‌ پیام‌ محوری‌ فیلم‌ از رئالیسم‌ و افتادنش‌ دردامن‌ رمانتیسم‌ را عیان‌ می‌سازد.&lt;BR&gt;&quot;اتفاق‌&quot; در فارست‌ گامپ‌ برای‌ ما نیز ارمغانی‌ را به‌ همراه‌ داشته‌ است‌! فارست‌ گامپ‌ در ابتدا در ایستگاه‌ اتوبوسی‌ نشسته‌ و درصدد است ‌تا با اتوبوسی‌ به‌ منزل‌ جانی‌ برود، در حالی‌که‌ طی‌ صحبت‌ با یکی‌ از مسافران‌ متوجه‌ می‌شود که‌ اصلاً نیازی‌ نبوده‌ تا او منتظر اتوبوس‌ بماند و آدرس‌ منزل‌ جانی‌ در همان‌ نزدیکی‌هاست‌. اما این‌ &quot;اشتباه‌&quot; و &quot;اتفاق‌&quot; موجب‌ شد تا او با نشستن‌ در ایستگاه‌ اتوبوس‌ برای‌ ما داستان‌ زندگی‌اش‌ را تعریف‌ کند که‌ فیلمی‌ با نام‌ فارست‌ گامپ‌ را برایمان‌ به‌ ارمغان‌ آورد. در ابتدای‌ فارست‌ گامپ‌، حرکات‌ رقص‌گونه‌ پری‌ را می‌بینیم‌ که‌ جلوی‌ پاهای‌ فارست‌ می‌افتد و او آن‌ را برداشته‌ و در میان‌ کتابی‌ می‌نهد و در انتها، همان‌ پر از داخل‌ کتابش‌ به‌ پایین‌افتاده‌ و از پیش‌ پای‌ وی‌ به‌ هوا می‌رود، تا جلوی‌ شخص‌ دیگری‌ فرود آید; تا او با آن‌ اتفاق‌ به‌ چه‌ سان‌ برخورد کند!؟! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Nov 2007 16:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=short-film&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>short-film</dc:creator>
<guid>http://short-film.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دانلود فیلم کوتاه ارتعاش</title>
<link>http://short-film.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;IMG alt=&quot;فيلم كوتاه ارتعاش&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs220.xs.to/xs220/07426/DSC04676222.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;برای دانلود تیزر فیلم کوتاه ارتعاش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;    &lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.2shared.com/file/2610025/151272ae/erteash____tizer_MPEG1_Web_PAL.html&quot;&gt; اینجا&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;را کلیک کنید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Oct 2007 17:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=short-film&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>short-film</dc:creator>
<guid>http://short-film.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نقد : ارجاع های بیل را بکش : از شرق تا غرب</title>
<link>http://short-film.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 299px; HEIGHT: 400px&quot; alt=&quot;اوما ترومن&quot; hspace=0 src=&quot;http://eur.i1.yimg.com/eur.yimg.com/xp/premiere_photo/20050906/00/2636478652.jpg&quot; align=left border=0&gt;از وقتی که فیلم &quot;بیل را بکش ، قسمت اول &quot; اکران شده است ، همه از ارجاعات مختلف سینمایی کوئنتین تارانتینو به سنت غنی سینمای رزمی آسیایی از فیلم های کانگ فویی سینمای هنگ کنگ گرفته تا فیلم های شمشیر زنی سینمای ژاپن ، سخن می گویند . می توان گفت که بخش اول فیلم تارانتینو بیشتر به شرق نظر دارد و بخش دوم بیشتر به غرب ، یا سنت های فیلم های انتقامجویانه اروپایی و آمریکایی و به ویژه به سینمای وسترن آمریکا . &lt;BR&gt;تارانتینو با ارجاعات فراوان در مجموعه &quot; بیل را بکش &quot; ، در واقع هم قصد بازی دارد و هم می خواهد نکته ای را به نمایش بگذارد و نشان دهد که چگونه و طی سال ها ، فرهنگ های عامه پسند در شرق و غرب بر هم اثر نهادند و سبک جدید تولید فیلم های سرشار از اکشن ، در واقع ماحصل تلفیق این دو سبک است . همانطور که آکیراکورو ساوا گفته بود که در ساختن فیلم &quot;هفت سامورایی &quot; تحت تاثیر فیلم های وسترن جان فورد قرار داشت ، سرجیولئونه فیلمساز ایتالیایی نیز برای ساختن فیلم &quot; به خاطر یک مشت دلار &quot; خود از فیلم &quot; یوجیمبو&quot; ساخته کوروساوا وام گرفت و با همین فیلم بود که وسترن اسپاگتی پدید آمد . &quot; بیل را بکش &quot; این دایره را کامل می کند و تاثیربرداری سینماگران آسیایی ، اروپایی و آمریکایی از همدیگر را در یک فیلم درخشان ، دیوانه وار و عمیق چند فرهنگی ، در کنار هم جمع می آورد . برای لذت بردن از &quot; بیل را بکش &quot; تارانتینو لازم نیست که با همه ارجاعات سینمایی او آشنا باشیم ، اما کمی اطلاعات پشت صحنه ای ، به کسب لذت بیشتر از فیلم ، کمک می کند . &lt;BR&gt;شرق (بیل روبکش ، قسمت اول ) &lt;BR&gt;سونی چیبا : در فیلمنامه ای که تارانتینو برای فیلم &quot; عشق واقعی &quot; نوشت ، شخصیتی که کریستین اسلیتر نقش او را بازی می کند ، وارد سینمایی می شود که دو فیلم از سونی چیبا نشان می دهد که عبارتند از &quot; مبارز خیابانی &quot; و &quot; بازگشت مبارز خیابانی &quot; ، که از خشن ترین فیلم های سینمایی ژاپن هستند . تارانتینو در این فاصله بالغ تر شده است و حضور پررنگ آقای چیبا در این فیلم ، حالا بیشتر یادآور همکاری درازمدت چیبا و کنجی فوکاساکو فیلمسازی است که چیبا را کشف کرد و ده ها فیلم سامورایی با او ساخت(بخش کوچکی از موسیقی فیلم یکی از آنها را می توان در &quot;بیل را بکش &quot; شنید .) شخصیت چیبا در &quot; بیل را بکش &quot; استاد شمشیرسازی هاتوری هانزو است که برای &quot; عروس &quot; (اوماتورمن ) شمشیر خاصی می سازد و در واقع او را به سلاح انتقامجویی مسلح می کند . نام هاتوری هانزو از یک سامورای واقعی گرفته شده و چیبا برای اولین بار در یک مجموعه تلویزیونی در قالب این شخصیت ظاهر شده بود . &lt;BR&gt;گوردن لیو : بازیگر با استعداد و پرطرفدار فیلم های کانگ فو برای شرکت فیلمسازی برادران شاو . لیو با بازی در فیلم های برادر خود به شهرت رسید و از جمله در &quot; سی و ششمین اتاق معبد &quot; بازی کرد . در &quot; بیل را بکش &quot; او را این بار بر خلاف فیلم فوق که در آن در نقش شاگرد ظاهر شده بود ، در نقش استاد می بینیم که به عروس ، تکنیک &quot; پنج نقطه انفجار قلب&quot; را یاد می دهد . او با ریش سفید خیلی بلندش ، که یادآور استادان رزم در فیلم های کانگ فویی است (نظیر سبیل سیاه برای آدم های بد فیلم های وسترن ) ، در قسمت دوم حضوری کوتاه دارد و باید بدانیم که در قسمت اول فیلم هم ، رئیس کله طاس ارتش یاکوزا در خدمت لوسی لو بود . &lt;BR&gt;لوسی لو : در نقش او – رن ایشی عضو سابق گروه آدمکشان و رهبر فعلی دنیای تبهکاران توکیو در نقشی ظاهر می شود که منشا ژاپنی ، چینی و آمریکایی دارد ، که از این نظر به خود فیلم &quot; بیل را بکش &quot; شباهت دارد . ظاهر او شبیه شخصیت اصلی فیلم &quot; بانوی برف خونی &quot; است ، محصول 1973 و ساخته توشیا فوجیتا . قهرمان زن این فیلم که در زندان متولد شده است، سوگند می خورد که انتقام مرگ والدین خود را بگیرد . تصویر درخشان چکیدن خون روی برف در پایان &quot; بیل را بکش ، قسمت اول &quot; ، دقیقا از روی همین فیلم برداشته شده و تارانتینو در عنوان بندی فصل های مختلف فیلم خود و نیز استفاده از سکانس های کارتونی ، از فیلم &quot; بانوی برف خونی &quot; تقلید کرده است . &lt;BR&gt;کنجی فوکاساکو: نسخه های ژاپنی فیلم &quot;بیل را بکش ، قسمت اول &quot; حاوی یادداشتی بود حاکی از اینکه فیلم به کنجی فوکاساکو تقدیم می شود که از فیلمسازان صاحب نام سینمای ژاپن است و بعد از کارگردانی بیش از 60 فیلم ، در ژانویه سال 2003 درگذشت . از آثار او می توان به فیلمهای سنگین تاریخی و فیلم های خشن گنگستری ، از جمله &quot; نبردهای بدون افتخار و انسانیت &quot; اشاره کرد که بخشی از موسیقی متن آن در صحنه ورود اعضای گروه &quot; 88 دیوانه &quot; به کار گرفته شد . چیاکی کوریاما که در آخرین فیلم فوکاساکو در نقش یک دختر مدرسه ای آدمکش ظاهر شده بود ، در &quot; بیل را بکش ، قسمت اول &quot; نیز در همان نقش بازی می کند. &lt;BR&gt;&quot; گرگ تنها و بچه شیر &quot; : در فیلم &quot;بیل را بکش &quot; شاهد تلاش نادری برای تلفیق سبک های متمایز رزمی چینی و ژاپنی هستیم . اگر گوردن لیو نماینده سنت مبارزه با دست خالی کانگ فوی چینی است ، سونی چیبا هم نماینده سنت شمشیر بازی ژاپنی است . بخش اعظم خشونت استیلیزه در &quot; بیل را بکش &quot; – سربریدن ها ، فوران خون و نظایر آن – در سنت بسیار خشن مجموعه فیلم های ژاپنی نظیر &quot; گرگ تنها و بچه شیر &quot; ( که تاکنون شش فیلم از این مجموعه عرضه شده است ) و &quot; زایتوچی ، شمشیر زن نابینا &quot; ( تاکنون 25 فیلم ) ریشه دارد . در ضمن سرو کله فیلم &quot; آدمکشان شوگان &quot; که آمیزه دوبله شده به انگلیسی از دو فیلم اول مجموعه &quot;گرگ تنها و بچه شیر &quot; است ، در اواخر فیلم &quot; بیل را بکش ، قسمت دوم &quot; ، آنجا که &quot; عروس &quot; آن را به دخترش نشان می دهد ، پیدا می شود . &lt;BR&gt;غرب ( &quot; بیل را بکش ، قسمت دوم &quot; ) &lt;IMG alt=&quot;بيل را بكش&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.scribeweekly.com/images/Kill-Bill.jpg&quot; align=left border=0&gt;&lt;BR&gt;جان فورد : کارگردان فیلم های &quot; دلیجان &quot; و &quot; کلمانتاین محبوبم &quot; و &quot; جویندگان &quot; در قسمت دوم فیلم تارانتینو حضوری محسوس دارد . در دقایق آغازین فیلم ، تارانتینو یکی از نماهای جاودانی فورد را تقلید می کند ، که نمای بیابان وسیع و خالی از خلال چارچوب دری باز است که فورد در پایان &quot; جویندگان &quot; نشان داده بود . کلیسایی که قرار است مراسم ازدواج &quot; عروس &quot; آنجا صورت گیرد ، یگانه خانه در بیابانی وسیع است و &quot; عروس &quot; در لحظه ای کوتاه در چارچوب در آن ظاهر می شود . این احتمال هم هست که چشم بند چرمی &quot; ال درایور &quot; ( دریل هانا ) یادآور چشم بندی باشد که فورد در سال های پایانی عمر به چشم داشت ، اما نباید فراموش کرد که می تواند نشانه ارجاعات دیگری هم باشد. &lt;BR&gt;باد بتیکر: دست پرورده فورد که سینمای وسترن آمریکا را به مرحله پوچ گرایانه و طعنه آمیز آن رساند . او در دهه 1950 یک رشته فیلم های وسترن با بازی راندلف اسکات ساخت که اولین فیلم این مجموعه به نام &quot; از حالا هفت نفر &quot; (1956) او الگوی قصه انتقامجویی در فیلم &quot; بیل را بکش &quot; است . منظره بیابانی و صخره ای بسیاری از فیلم های بتیکر را در فیلم &quot; بیل را بکش &quot; هم شاهد هستیم . نام شخصیتی که مایکل مادسن ، یکی از اعضای گروه آدمکشان بازی می کند نیز &quot; باد &quot; است . &quot; باد &quot; همچون بسیاری از قهرمانان فیلم های بتیکر ، مبارز دلسرد شده و سرخورده ای است که می خواهد تنها باشد و زندگی خصوصی خود را ادامه دهد ، اما به اجبار دوباره دست به اقدام می زند تا کاری را که نیمه تمام مانده بود ، به فرجام برساند . &lt;BR&gt;سرجیو لئونه : لئونه بارها گفته بود که تحت تاثیر طنز تلخ و سیاه و قهرمانان مزدور فیلم های بتیکر ، فیلم &quot; به خاطر یک مشت دلار &quot; (1964) راساخته بود . اثری از سرجیولئونه که بازتاب های متعددی در &quot;بیل را بکش &quot; دارد ، فیلم &quot; روزی روزگاری در غرب &quot; است که لئونه آن را در سال 1968 ساخت . در این فیلم ، هنری فاندا نقش یک هفت تیر کش مرموز و قدرتمند را بازی می کند که بی شباهت به بیل نیست و چارلز برانسن نیز در نقش شخصیتی انتقامجو ظاهر می شود که تاحد زیادی یادآور شخصیت &quot;عروس &quot; فیلم تارانتینو است . جالب اینجاست که &quot; باد &quot; پوستری از فیلم &quot; آقای مجستیک &quot; با بازی برانسن را به دیوار خانه اش زده است . &lt;BR&gt;دیوید کارادین : در نقش &quot; بیل &quot; سردسته آدمکشان که در &quot; قسمت اول &quot; حضوری بسیار کوتاه داشت و در &quot; قسمت دوم &quot; حضوری محسوس دارد .دیوید کارادین هم به هر دو سنت عظیم پس زمینه &quot; بیل را بکش &quot; ارتباط دارد . پدرش جان کارادین از بازیگران فیلم های فورد بود و می دانیم که خود او نیز در دهه 1970 در نقش یک مذهبی نیمه چینی و نیمه آمریکایی به نام &quot;کوای چانگ کین &quot; در مجموعه تلویزیونی &quot; کانگ فو &quot; بازی می کرد ( شخصیت سیموئل جکسن در فیلم &quot;قصه های عامیانه &quot; تارانتینو تا حدی یاد آور اوست .) در &quot; بیل را بکش &quot; او را می بینیم که فلوت می نوازد و جالب است بدانیم که شخصیت کوای چانگ کین نیز فلوت می نواخت. &lt;BR&gt;دریل هانا : در نقش &quot; ال درایور &quot; ، یکی از آدمکشانی که &quot; عروس &quot; برای انتقامجویی به سراغ او می آید ، نماینده ارجاعاتی ورای سینمای وسترن است . چشم بند او یادآور یک فیلم انتقامجویانه سوئدی (!) به نام &quot; او را یک چشم می نامند &quot; است که بوآرنه ویبنیوس دستیار اینگمار برگمان در سال 1974 ساخته بود . لباس پرستاری او در &quot; قسمت اول &quot; یادآور لباس مشابهی در فیلم &quot; لباسی برای کشتن &quot; ساخته برایان دی پالما است . حضور او یادآور قهرمانان زن وسترن هایی است که در دهه 1950 ساخته شد ، که از آن جمله باید به &quot; زنی که کم و بیش کشتند &quot; ( ساخته آلن دوان ) و البته &quot; جانی گیتار &quot; ساختار نیکلاس ری اشاره کرد . اگر چه نام &quot;ال درایور &quot; اشاره ای به فیلم &quot; راننده &quot; (1978) ساخته والتر هیل و سرشار از صحنه های تعقیب و گریز با اتومبیل است ، اما خود تارانتینو گفته است که حضور دریل هانا اشاره ای است به شخصیت &quot; سارا کلی &quot; در فیلم &quot; از غروب تا طلوع آفتاب &quot; (1996) نوشته تارانتینو که در آن فیلم نام مستعار این شخصیت &quot; ال درایور &quot; بود .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نويسنده : ديويد كر         مترجم : رحيم قاسميان&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 10 Oct 2007 14:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=short-film&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>short-film</dc:creator>
<guid>http://short-film.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
